
بگذارید بنویسم.بگذارید اصلاً بد بنویسم و به لایکها و شرآیتمزهایی که نصیبش نخواهد شد فکر نکنم.مثل آن تئوری کتاب خواندن که میگوید کتاب بد بخوان اما بخوان.بگذارید- گذاشتید؟ - از آهنگهایی بنویسم که آدمها یک وقتی ٬ یک جایی میشنوند و یادشان نمیرود. که شاید حتی بعدترها ده بار آن را بشنوند و ندانند که این همان بوده و چه بسا اصلاً جزو آهنگهای مورد علاقهشان باشد اما خاطرهی همان یک بار شنیدن و مجذوب شدن یادشان بماند. آن آهنگی که من یکبار توی یکی از بوتیکهای گاندی شنیدم ٬ که کوچک بودم و هنوز مانده بود تا آهنگهای عجیب روزگار را کشف کنم ٬ که مغازههه کاپشن اندازهی من نداشت و من دلم نمیآمد ازش دل بکنم و آن صاحب مغازهای که موهای بلندی داشت و خوشبو بود ٬ بنا به گویشی ٬ در من رسوب کرده.
و بعد از اینها - من دارم گند میزنم - آمده بودم بگویم که مهسا از ایران رفته. - مهسا کیه؟ - مهسا یک موجود سفید پوست ِ مو سیاهِ قد متوسط است که بیخداحافظی از جایی به جایی دیگر کوچ میکند و از آدم دور است.
ی .ب جانم. تو مدتها پیش منتظر چنین نوشتهای بودهای. این هم در ردیف تنبلیهای نامه نوشتنی من جا میگیرد. اینبار اما از انتظار تو نیست که دوست دارم بنویسم. خودم هوس کردهم بگویم که کاش اگر روزی روزگاری ٬ آدمها سرانجام توانستند رباتی بسازند شبیه انسان ٬ از برنامههای ساختاری تو استفاده کنند برایشان. از روی تو ٬ بهترین سلامهای وقت مهربانی ٬ خوابآورترین حرفهای دنیا وقتی کسی بهت زنگ زده که خوابش نمیبرد ٬ بهترین جوابِ اسم دهندهی! دنیا و خیلی چیزهای دیگری که شب ِ امتحانی یادم نمیاید را بسازند و با وارد کردن چند کد رباته مثل اینجوریهای تو شود.ربات خوبی میشود.
مامانبزرگ یک گلدان حُسن یوسف ِ کوچک ٬ داده برای خودم. که رو به آفتاب ٬ کنار پنجره ٬ مراقبش باشم با یک نصف لیوان آب های هر روز.
پ.ن: به اخبار شامگاهی کاری ندارد/وقت آفتاب/ برگ تازه می دهد...
آدمها هر کدام پنجرهای دارند توی ذهنت. یک پنجرهی واقعی. با قفل و لولا و چارچوب. بعضی پنجرهها باز اند. روی لبهشان گلی هست و گلدانی. بهشان آب میدهی با جان و دل و برای پرندههای احتمالی دانه میریزی گاهی. بعضیها باز اند ولی دست نخوردهی سالها. بی گلی و تازگی و طراوتی. باز اند چون بسته نمیشوند و بسته شدنشان گاهی سخت است و گاهی بی اهمیت. بعضی پنجرهها هم ٬ بسته شده و کنار گذاشته شدهاند در گذر سال ها. هوس ِ رنگ و لعاب چندتایی را میکنی وقتهایی. بعضیها را از فکر بسته بودنشان نفس راحتی می کشی.این ها همه یعنی که ٬ پنجره ی بعضی ادم ها ، بسته که شد ، دیگر بسته شده و به زور و دل به خواه تو نیست و فقط به وقتیست که باید خودش با پای خودش بیاید.
پ.ن: یادم رفته بود میشود اینجا هم چیز نوشت. خوبی ِ بودن ِ اینجا این است که شب های دیوانگی ، اولین کاری که برای ارام شدن و ری استارت کردن و گم و گور شدن به ذهنت میرسد ، پاک کردن و بستن اینجاست که کوتاه تر از دیوارش ، دیواری پیدا نیست . کامنتها باز است فقط به خاطر سپیده صریحی ِ عزیزم.