تبليغاتX
پرگوک
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
 

خوب من اصلاً حس نمی کنم کنکور دادم فقط یه چیزی ته وجودم میگه نباید یه لحظه ام  خونه بمونم و باید خودمو با فیلم و کتاب و تئاتر و وبلاگ و حمید امجد خفه کنم.دارم خفه میشم...

+ پونه
شنبه هشتم تیر 1387
 

باید چیزی بنویسم.چیزی که ناباوری ام را گویا باشد.پیدا نمی شود...

از من و بغض توی گلوم کاری ساخته نیست.از آدم بودنم بدم آمده.ساعت ها قبل زنگ لعنتی تلفن به صدا در آمده و من هنوز گنگ و مبهم به همه جا نگاه می کنم.هنوز هم...حالا هم...

چیزی بی خاصیت تر از کلمات سراغ داری هدا ؟

+ پونه
جمعه هفتم تیر 1387
 

دیگه اینکه  "ساز دهنی" مال کیه و میکل آنژ چه جوری مجسمه می ساخته که یازده سال درس خوندن نمی خواست.می خواست؟!

 

 

پ.ن:فعلاً همین!

+ پونه
یکشنبه دوم تیر 1387
این دست خط یک آدم کنکوری ست که می خوانید
 

 آخرین قدم ها را به سختی بر می دارم.کتاب ها را دوره می کنم و تقریباً چیزی نمی فهمم.

به دعای شما نیاز دارم.برای نهایت دقت و تمرکز و اعتماد به نفس...

۵ شنبه عصر فراموشم نکنید!

 

 

تا آن موقع سر نمی زنم.احتمالاً.

+ پونه
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
 

ساعتهای کلافگی این روزها را «میساری » با زنگ زدن های هر از گاهش تحمل پذیر می کند. داستان کوتاه می خواند و از پشت خط موزیک می گذارد وگاهی ٬ از فیلمی که آن روز دیده حرف می زدند تا احساس پوسیدگی سرتاپایم را لبریز نکند.بهش می گویم "عجیب ِ خاص ِ دوست داشتنی." او تنها دلگرمی بزرگ این روزهای سخت و بی خاصیتی ست.

بعد «عمران صلاحی» است که جور همه ی تلخی های بی خود و باخودم را ٬ با نوشته های ِ کوچک ِ شیرینش می کشد:

«برای  شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم.بیرون بیمارستان غلغله بود.چند نفر سر جای پارک ماشبن دست به یقه بودند.چند نفر مسافر کش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وار حیاط بیمارستان که شدیم ٬ دیدیم جایی است آرام و پر درخت.بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو می کردند.بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:"من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر صحبت کنید."پروانه ی زیبایی روی زمین نشسته بود.بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که زیر پا له نشود.آمد آهسته پروانه را برداشت و بر کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بلاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این ور دیوار است یا آن ور دیوار.»

 

هفده روز خیلی کم نیست؟!

+ پونه
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
 

«اینک آرامشی ست طوفانی که به من بازمی گردد.آرامشی که در خطوط متروک صحراها - که روزگاری به خاکستر ِ گندم های سوخته می پیوست - نیز نمی توان جست.آرامشی که از یک پایان - نه پایان ِ پایانها - سخن می گوید.شاید پایان یک فصل.نه سر انجام همه ی سالها.آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید نه اختتام دردناک ِ یک مجلس سوگواری را.نه می گوید و نه توان گفتن در اوست.»

نادر براهیمی ...

+ پونه
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
 

میبینی؟! توان حرف زدن آدم ها تحلیل رفته.کسی اگرگاهی خیال کند باید با کسی درد ودلی کند تا گره دلتنگی اش باز شود ٬ حسابی لوس و بدبخت است.شماره های موبایلت را هزار بار هم که از بالا تا پایین و برعکس مرور کنی ٬ از روی اسم تک تک آدمها حسرت زده عبور خواهی کرد.تنهایی آدم ها ٬ با تعداد شماره های زندگیشان رابطه ی مستقیم دارد.هرچه شماره ها بیشتر باشند ٬ تنهاییشان پررنگ تر جلوه می کند.امروز کسی ٬ اگر خودش را خوب تحمل کند هنر کرده.این چندمین حقیقتی ست که می فهمم.آدمی تنهاست.تنها می ماند.

+ پونه