
خوب من اصلاً حس نمی کنم کنکور دادم فقط یه چیزی ته وجودم میگه نباید یه لحظه ام خونه بمونم و باید خودمو با فیلم و کتاب و تئاتر و وبلاگ و حمید امجد خفه کنم.دارم خفه میشم...
باید چیزی بنویسم.چیزی که ناباوری ام را گویا باشد.پیدا نمی شود...
از من و بغض توی گلوم کاری ساخته نیست.از آدم بودنم بدم آمده.ساعت ها قبل زنگ لعنتی تلفن به صدا در آمده و من هنوز گنگ و مبهم به همه جا نگاه می کنم.هنوز هم...حالا هم...
چیزی بی خاصیت تر از کلمات سراغ داری هدا ؟
دیگه اینکه "ساز دهنی" مال کیه و میکل آنژ چه جوری مجسمه می ساخته که یازده سال درس خوندن نمی خواست.می خواست؟!
پ.ن:فعلاً همین!
آخرین قدم ها را به سختی بر می دارم.کتاب ها را دوره می کنم و تقریباً چیزی نمی فهمم.
به دعای شما نیاز دارم.برای نهایت دقت و تمرکز و اعتماد به نفس...
۵ شنبه عصر فراموشم نکنید!
تا آن موقع سر نمی زنم.احتمالاً.
ساعتهای کلافگی این روزها را «میساری » با زنگ زدن های هر از گاهش تحمل پذیر می کند. داستان کوتاه می خواند و از پشت خط موزیک می گذارد وگاهی ٬ از فیلمی که آن روز دیده حرف می زدند تا احساس پوسیدگی سرتاپایم را لبریز نکند.بهش می گویم "عجیب ِ خاص ِ دوست داشتنی." او تنها دلگرمی بزرگ این روزهای سخت و بی خاصیتی ست.
بعد «عمران صلاحی» است که جور همه ی تلخی های بی خود و باخودم را ٬ با نوشته های ِ کوچک ِ شیرینش می کشد:
«برای شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم.بیرون بیمارستان غلغله بود.چند نفر سر جای پارک ماشبن دست به یقه بودند.چند نفر مسافر کش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وار حیاط بیمارستان که شدیم ٬ دیدیم جایی است آرام و پر درخت.بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو می کردند.بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:"من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر صحبت کنید."پروانه ی زیبایی روی زمین نشسته بود.بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که زیر پا له نشود.آمد آهسته پروانه را برداشت و بر کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بلاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این ور دیوار است یا آن ور دیوار.»
هفده روز خیلی کم نیست؟!
«اینک آرامشی ست طوفانی که به من بازمی گردد.آرامشی که در خطوط متروک صحراها - که روزگاری به خاکستر ِ گندم های سوخته می پیوست - نیز نمی توان جست.آرامشی که از یک پایان - نه پایان ِ پایانها - سخن می گوید.شاید پایان یک فصل.نه سر انجام همه ی سالها.آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید نه اختتام دردناک ِ یک مجلس سوگواری را.نه می گوید و نه توان گفتن در اوست.»
نادر براهیمی ...
میبینی؟! توان حرف زدن آدم ها تحلیل رفته.کسی اگرگاهی خیال کند باید با کسی درد ودلی کند تا گره دلتنگی اش باز شود ٬ حسابی لوس و بدبخت است.شماره های موبایلت را هزار بار هم که از بالا تا پایین و برعکس مرور کنی ٬ از روی اسم تک تک آدمها حسرت زده عبور خواهی کرد.تنهایی آدم ها ٬ با تعداد شماره های زندگیشان رابطه ی مستقیم دارد.هرچه شماره ها بیشتر باشند ٬ تنهاییشان پررنگ تر جلوه می کند.امروز کسی ٬ اگر خودش را خوب تحمل کند هنر کرده.این چندمین حقیقتی ست که می فهمم.آدمی تنهاست.تنها می ماند.