
(از داستان های کوتاه درباره ی فوتبال)
پ.ن:این به اصطلاح داستان رو مخصوصاً نوشتم.خواستم بگم بعضی اوقات حرفها و نوشته های بی مزه بد جور با معنی هستند.
ا ین روزها روزهای خوبیست.رویایی نیست به قول آیدین ولی قابل تحمل و شیرین است.انگار دنیا کم کم به رویم لبخند می زند و دندانهای صدفی اش را نمایان می کند.هر چند بی رمق.هر چند مثل لبخند ژکوند که به زهرخند بیشتر شباهت دارد.ولی من خوشحالم .خوشحال از اینکه زندگی خوشحال است.که خوب بودن و خوب دیدن از یادم نرفته.که می توانم باشم و راحت هم بودنم را تجربه کنم.
دیشب سینما و ماوراء "تولد یک پروانه" را پخش کرد.حسابی حالم را خوب کرد.یعنی بهتر کرد.شاید دیدن چیزی شبیه به این لازم بود .حالا هم به عنوان حسن ختام شعری مینویسم از شاملو که تا به امروز مسکن همه ی دردهایم بوده و از امروز به بعد هم خواهد بود.
"دلتنگی ها آدمی را باد ترانه ای می خواند.
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد.
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان نا گفته است.
از حرکات نا کرده
اغتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من!
چند وقتی هست که نسبت به موسیقی سنتی حالت تدافعی گذشته رو ندارم و راحت تر با قضیه برخورد می کنم.حالا وقتی از ضبط(پخش) ماشین صدای ناظری و شجریان و بنان به گوش می رسه سر درد نمی گیرم و وقتی تلویزیون "آوای ایرانی"پخش می کنه سر تعویض کانال دعوا به راه نمیاندازم.همینطور وقتی پدرم رو می بینم که با آرامش و لذتی باور نکردنی نوارهای کاستش رو دوره می کنه به عقل و سلیقه ش مشکوک نمی شم.
چند روز پیش از آرشیو کاملی که بیست و پنج سال برای جمع کردنش زحمت کشیده "چهره به چهره"شجریان رو پیدا کردم و یک دور کامل گوش دادم و البته مقدار زیادی هم لذت بردم.مخصوصاً "چهره به چهره" و"بت چین" که بعد از"دیشب باباتو دیدم آیدا"کلی خاطره انگیز شده .
این همه رو نوشتم که بگم بد نیست یک وقتهایی تجدید نظری هم در علایق و سلیقه هامون بکنیم و یک بعدی نباشیم.البته در سلیقه ی موسیقیایی من هنوز هم راک و مشتقاتش حرف اول رو می زنند ولی بعضی اوقات که عرق ملی گل می کنه دستخوش تغییر و تحولاتی هم میشه.(البته موقتی).به هر حال من ایرانیم و هر چند با واژه ی وطن پرستی بیگانه ام ولی ایران رو دوست دارم!
همین
پ.ن :این هم وبلاگ جدید یکی از دوستان عزیزم که فکر می کنم حرفهای جالبی برای گفتن داشته باشه.
پ.ن: فردا امتحان دینی دارم و من متحیرم از اینکه راحت نشتم و وبلاگ آپ می کنم!!!
اولش که جشن چله ی چلچراغ بود و خاتمی عزیز و حرفهای قشنگش.بعد هم مهمونی کوچیکی دعوت بودم که با وجود مشغولیت ذهنی و تماس های مکرر دوست عزیز ی که آمپرش حسابی بالا بود هیچی از ش نفهمیدم.
و همه ی اینها در حالی بود که مامان و بابا سفر بودند و من می تونستم از تنهایی حد اکثر استفاده رو ببرم.ولی عصبانیت .ناراحتی و ندامت خفیفی که در اون لحظه گریبان گیرم بود امکان لذت بردن از هر چیزی رو ازم می گرفت.
ولی تمام این حال خرابیها می ارزید به چند ساعت پایانی شب که به جرئت میگم از بهترین ساعات عمرم بودند.
پنجشنبه ی گذشته خیس بود.بارون نبارید ولی دل من سخت ابری بود.
گدشت.یادش به خیر!!
از این که فصل (ماه) امتحانات شروع شده به شدت احساس خوشنودی می کنم و حاضر نیستم به راحتی از دستش بدم.
با توجه به برنامه ریزی های انجام شده در این ماه می تونم بشتر بنویسم و زودتر آپدیت کنم.
می تونم کتابهایی رو که خوندنشون به تعویق افتاده تموم وفیلمهای تازه اکران شده رو سر فرصت تماشا کنم.
و یک نکته ی خیلی خیلی جذاب اینکه میتونم بیشتر بخوابم.
وای که عجب ماهی ه این دی.
همه آدمها تنوع داشتن و متنوع بودن رو دوست دارند و برای رسیدن به این مهم تلاش می کنند.
اگر با توجه به این اصل و با در نظر گرفتن اینکه من هم جزیی از آدمها به حساب میام و از این قاعده مستثنی نیستم پیش بریم به این نتیجه می رسیم که ساختن وبلاگ جدید لازم بود و من از هر گونه توضیح اضافه در این مورد به شدت معذورم.