
آیا قادریم که فقط به چیزی که تصورمان آفریده ٬عشق بورزیم.
آیا به راستی در توانمان نیست که دوست بداریم و دوستمان بدارند؟
پس تنهاست آدمی!
ازرا پاوند:
و تو
ای عشق٬بیش از همه چیز عزیزی!
آیا من از تمامی دیوارها٬دکه ها و کوچه ها
و از تمامی مردابها در غبار و مه
و تمام راه ها بیزاری ندارم؟
تو را به سان آب فروریزنده بر سر و رویم می خواهم
اما نه٬بسیار بیش از این.
کشتزارهای گسترده٬پشته هاو چمنزاران
و آفتاب
آه٬خورشیدم بس است!
بیرون می روم و تنها٬تنها قدم می زنم
در میان جماعتی همه نا آشنا.
پ.ن:این شاعران قرن بیستمی هم کمی تا قسمتی خل بودند٬انگار!
پ.ن:وقتی مغز و قلم وکاغذ و خانواده و درس و خواب٬ همگی دست به دست هم میدن تا چیزی نوشته نشه٬ کاری از من هم ساخته نیست!
آب نباتها را کنار هم می چیند و خنده کنان می گوید:
چشمهایت را ببند.
چشمها را دو دستی می گیرم
مزه شیرینش را قورت میدهم و می گویم:
نارنجی
قاه قاه می خندند و فریاد می زند:
آبی بود!
...........................................................................
گره روسری را محکم می کنم و اشکم را فرو می دهم
جای آبی خالیست!
............................................................................
پشت سرم آب می ریزند.
شیرینی آبی را با شوری بغض که مزه می کنم
می فهمم
جای آبی خالی می ماند!
موسیقی با آخرین توان از دستگاه فریاد می زند.موسیقی؟آه من چه می فهمم از این موسیقی با وجود آن صدا که بند بند تنم را می لرزاند؟
نجاتم بده خدا٬نجاتشان بده٬نجاتمان هم!طاقت ندارم .....ندارم........ندارم.........
حقش نبود٬حق من ٬حق شان٬مان!
اوه حق؟چه حرفها می زنم.حق؟مگر در این دنیا چیزی هم بر مبنای حق سنجیده و پیش برده می شود؟حتم دارم خودت هم از چگونگی ساخت این واژه بی خبری.حق؟قرار نبود در لغت نامه ی دنیا جایی داشته باشد.کدام گوسفندی به این دامنه واردش کرده؟چقدر کودن٬چقدر احمق...چقدر...چقدر....
چیزی نمانده که زندگی را بالا بیاورم.با همه ی اجزا و ریز و درشتش.
آه مردن.چقدر مردن خوب است.مردن شیرین است.مردن گواراست. مردن را دوست دارم.همانقدر که زمانی پرستیدنت را.وای خدا باورت می شود؟من!تو را!می پرستیدم؟؟؟؟؟!!!!!!!
قلبم مال خودم نیست انگار.بالا می رود و پایین...بالا...پایین....بالا...پایین....
دستهایم٬وای دستهایم یخ زده اند.خودکار را به زور نگه داشته ام.
یکی نیست بگوید برای کی می نویسی.برای تو یا خودم؟خودم!!!!!!چه کلمه ی مزخرفی.چقدرکریه.چندتافحش بلدی خدا؟به اندازه ی ما که بلد نیستی حتماْ.ولی چند تا از بهترین هایش را بگو تا اینجا بنویسم.جلوی خودم.مقابل خ...و...د...م......
چقدر دوست دارم [....] باشم.همیشه آزاد٬همیشه رها٬حالا مردم هر چی دلشان خواست بگویند.چه باک؟رنجش از این که بیشتر نیست.تازه خودم می دانم که چقدر دوستشان داری.خودت گفتی..چند سال پیش گفتی...گفتی....گفتی....تازه باقی حرفهایت را پیش خودم نگه می دارم تا آبرویت را نبرده باشم....هنوز کمی معرفت با چاشنی حیوانیت در خون دارم.
ای کاش بودم...ای کاش........ای کاش.........
راستی خدا فهمیدی گدا هم شدم؟دوست داشتن گدایی می کنم تازگی.می خندی؟خندیدی؟
اوه ٬صدا قطع شده انگار٬چند دقیقه طول کشید؟چند ساعت؟اوه سال بود؟؟؟بگویم چند سال؟ چند سال.....چند سال........
ساعت از دوازده گذشته و ده دقیقه ای می شود که فردا شده .به کنار پنجره می روم و سرم را به شیشه ی بخار گرفته اش می چسبانم. آسمان قرمز است و من دوست دارم که برف نبارد دیگر.از سرما خسته شدم و دلم برای آفتاب لک زده.با خودم فکر می کنم که دیوانگی هم عالمی دارد.فکر می کنم که چقدر لذت بخش است حرفی نداسته باشی و الکی بنویسی.فکر می کنم چقدر خوب است که آدم بتواند حرفش را ثابت کند و فکر می کنم که من چقدر خوب ثابت کردم ابتذال این وبلاگ را با همین پست آخر.قصدم همین بود.شب بخیر.
جعفر پناهی
بیست و چهارمین جشنواره ی فجر گذشت و من امسال هم به تماشای نصف و نیمه و ناقص افتتاحیه و اختتامیه از تلویزیون اکتفا کردم.
می ترسم بمیرم و نبینم روزی رو که با هیبت یک دانشجو سر صف سینما ها برای خرید بلیط از سرما یخ بزنم و ...
و اما:
"حاتمی کیا" ی عزیز من امسال هم به کوری چشم بعضی ها سیمرغ گرفت.نوش جان آقای کارگردان!
لعنت به من که "دوستش دارد" و "دوستشان دارم" و ..... "دوستم دارند؟"
لعنت به من که "نقاب" "ثابت " شد و "ثابت" "چهره" شد و "چهره" شد"فاجعه"!
لعنت به من که "هستم" و نباید "باشم" و ............
لعنت همه بر من باد