
سال نو خیلی مبارک!!!
هیچوقت نمی فهمیدم عشق شاگرد به معلمش چه معنی می تواند داشته باشد.هیچوقت نفهمیده بودم که معلم اصلاً یعنی چه.هیچوقت مولانا را هم نفهمیده بودم.حالا اما خوب می دانم.حالا شمس را با تمام وجود حس می کنم.من شمسم را پیدا کرده ام .من هزار بارشاید هم بیشتر عاشقش شدم. وهستم.وخواهم بود.
در طبیعت خانه ی ما دو جسم وجود دارند که صدا تولید می کنند و با این کار نقش به سزایی در تعطیل کردن اعصاب من دارند و گاهی تا سر حد مرگ آزارم می دهند.(بدون اغراق!)
اولی صدای زنگ یکی از مدل های عهد بوقی و ذغالی نوکیاست که وقتی آدم از همه جا بی خبری باهاش تماس می گیرد و منجر می شود به در آمدن صدایش دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم تا نشنوم(باور کنید!)
دومی اما به مراتب بدتر است.صدای برخورد یک جفت دمپایی رو فرشی با سطح زمین و غرغرهای صاحبش هم که چاشنی میشود .
از اولی دو سه روزی هست که بنا به دلایلی راحت شده ایم.دومی اما روز و شب در سرم زنگ می زند و به جز یک ساعت و نیم ظهرهاو 8 ساعت یا کمی بیشتر شب ها بقیه ساعات شبانه روز باید تحملش کنم.
۱.لطفی کنید و اگر زحمتی نیست بنویسید ،این نوع نوشتن(یعنی شکسته به کار نبردن افعال و کمی مثلاًکتابی) را
ترجیح می دهید یا همان شیوه ی عامیانه؟
پ.ن:پست چیپی شد.خودم فهمیدم!
انگار که خانه پیست مسابقه باشد
هر روز ۶-۵ ساعت را به دویدن اختصاص می دهد
در این دویدن های روزانه
لامپ های خانه ی ما می سوزد
سقفمان ترک بر می دارد
و ذهنمان کمی-فقط کمی- خط خطی می شود
همسایه ی طبقه ی بالا انگار که رهایی را زیاد دوست دارد
انگار با آن لهجه ی اصفهانی اش دوست دارد هر روز به جای جواب سلام یک چیز بگوید:
"رهایی..."
همسایه ی طبقه ی بالا
هر بار که ما را می بیند
معذرت می خواهد
که زیاد می دود
و رهایی را زیاد دوست دارد
"پدرم می خندد و
در دلش می گوید
مردک دیوانه"
بیچاره همسایه ی طبقه ی بالا
او در چهار دیواری تنگ خانه اش
از این پس٬با رهایی چه طور کنار بیاید؟
دو نفر را در یک میدان جنگ،با دو موضع مخالف در نظر بگیرید.شرایط بحرانی و هراس انگیز است.یکی از این دو نفر باید از بین برود.دوئلی ست از نوع مرگ و زندگی.
این دو آدم ،در آن موقعیت حساس و خطرناک ،از هر فرقه و گروه و با هر ملیتی که باشند ،دست به دامن کسی یا چیزی می شوند و انتظار امری فرای ماده را می کشند تا شاید نجات پیدا کنند.دست آخر اما کسی دیگر تصمیم می گیرد و انتخاب می کند.
من از زاویه ی دید خودم به قضیه نگاه می کنم."خدا وجود دارد."مسئله اما این نیست.موضوع تازه از اینجا شروع می شود.
اینجای کار خدا می ماند.دو راهی ای برایش باز می شود.کدام یکی؟10،20،30،40.شاید هم شیر یا خط.نه،اینطوری که نمی شود.پس چطور میشود؟چطور می شود که خدا انتخاب می کند؟که ما روزی صد بار دعا می کنیم و امیدواریم که بر آورده شود؟
و اگر نشد؟
همین حرفها را نویسنده ای در یکی از کتابهایش با ماهیگیر و ماهی بیان کرده.ماهیگیر ماهی می گیرد چون فکر می کند باید زنده بماند.و ماهی از چنگ قلاب فرار می کند چون غریزه اش اینطور دوست دارد.
در آن وضعیتی که ماهیگیر و ماهی،هر دو به فکر پیروزی اند خدا کدام یک را می بیند؟چطور تصمیم می گیرد؟چه عواملی در تصمیم گیری او موثرند؟برتری قوی بر ضعیف و قضیه ی داروین؟
این که در هر کاری مصلحتی هست و فقط خداست که خیر ما را می داند،مسئله ی کتابهای معارف و دینی است.من این حرفها را اگر می فهمیدم از 10 نمره ی معارف 5/4 نمی گرفتم.من به حرفی رای می دهم که فهمیده شود.
این مسئله ،مسئله ی بغرنجی نیست.می تواند به یک پست در یک وبلاگ خزعبل خلاصه شود.و یا در خوشبینانه ترین حالت به چند کامنت که آدم را مثلاً متقاعد کند.می شود از کنار این حرفها گذشت(عاقلانه ترین حالت) و همان حرفهای کتاب دینی را حفظ کرد.و یا تا آخر عمر کلنجار رفت و باور نکرد.انتخاب با خودمان است.اینجا حتی خدا هم دخیل نیست.
واقعاً نیست؟