
"فکر می کنم باید بنویسم.حرف که نمی شود زد.وقتی دلتنگ کسی می شوی ٬دوست داری حرف بزنی.راجع به او.با خودش یا کسی دیگر فرقی نمی کند.مهم حرف زدن است.
من هم دلم تنگ شده.ولی نه حالا و نه هیچوقت دیگری نمی توانم حرف بزنم.نه با خودش و نه با کسی دیگر.وقتی حتی تو را نمی شناسد٬حرف زدن چه فایده ای دارد؟
ولی مطمئنم که باید بنویسم.او هم می نویسد.من هم فقط نوشته هایش را خوانده ام.دو سه باری هم نگاهش کردم.ولی او مرا ندید.
وقتی خوابش را می بینی ٬وقتی اینقدر دلتنگش می شوی که خوابش را ببینی ٬وقتی دلت لک می زند برای اینکه یک بار نگاهت کند و اگر تخیلت یاری کرد ٬صدا کند:پونه(!) ٬وقتی حتی تو خواب هم دنبال کس دیگری بود و همش او را می دید.چیزی برای از دست دادن نداری .حرف هم که نمی شود زد٬پس باید بنویسی..."
"مشکل آدمها فقط دو چیز است.تیک،تاک!تمام."
دیروز تئاتر "شب بخیر جناب کنت-آهنگهای شکلاتی" رو دیدم که دو تا فیلمنامه بود با یک اجرا یا همچین چیزی.
ریتم نسبتاً کندی داشت ولی به همون اندازه دوست داشتنی بود و ملموس.ملموس از این جهت شاید که نقش اولش ، وبلاگ می نوشت و کافکا می خوند و بتهوون رو دوست داشت.و یا اینکه با پدر و مادرش مشکل داشت و خودش هم درست نمی دونست دنبال چیه.در هر صورت برای من که سالی یک بار اون هم به مددِ دوستان تئاتر می بینم خیلی خوب بود.
پ.ن:پوپک گلدره مرد.اینبار هم از بس جان ندارد.چند ماه توی کما بود و حتی برای درمان به خارج از کشور هم برده شد.دلم برای" دنیای شیرین دریا" چقدر تنگ شده...
*آوریل ۱۹۴۱
-الو...
-الو.اگه بدونین چه سیب خوشمزه ای دارم می خورم...
-چی می خورین؟
-یه سیب خوشمزه...
-با کی کار دارین؟
-با شما.
-شما کی هستین؟
-یه دختر.
-من می شناسمش؟
-نه،اما من چند بار شما رو دیدم...یه دفعه حس کردم که دلم می خواد به شما تلفن کنم.
-که بهم بگین دارین یه سیب خوشمزه می خورین؟
امروز از وقتی خونه اومدم تا ساعت هفت و نیم تنها بودم.برای من تنهایی چیز جدیدی نیست.من از هشت سالگی به جز روزهای تعطیل و در بعضی موارد خاص ٬غیر تعطیل،تنها ناهار خوردم و تنها بعد از ظهر هامو گذروندم.
ولی کمتر پیش اومده بود که پنجشنبه ها تنها باشم.اگه می دونستم قراره این همه ساعت تنها بمونم حتماً برنامه ای جور می کردم و قراری با دوستام می ذاشتم. حیف که نشد.حالا هم آسوده خاطریم فقط به این دلیله که سه روز تعطیلی در پیش داریم. وگرنه اصلاً خودمو نمی بخشیدم که اینقدر راحت شاهد هدر رفتن وقتم بودم!
امروز یکی از ثمره های تنهاییم خوندن نصف کمتر آرشیو خورشید خانوم بود.این آرشیو خونی رو تازه امتحان کردم و به شدت باهاش حال می کنم.قبلاً تر ها خوندن مطالب بیات اصلاً برام جذابیتی نداشت ولی حالا احساس می کنم به مراتب از خوندن رمان و داستان لذت بخش تره.در باب همین آرشیو خونیِ امروزم باید بگم که خیلی زیاد با "خورشید خانوم" احساس نزدیکی کردم.نمی دونم شاید سوسول بازی باشه ولی بعد از مدتها "کسی" رو خوندم که دقیقاً حرفهای منو میگه.اگه وقت دارین نگاهی به اولین پستهاش بندازین.به جرئت می گم تک تک کلماتش حرفهای منه.حرفهایی که من تو 17 سالگی سعی دارم بگم و او به دلیل شرایط زمان خودش تو 24 سالگی گفته.هنوز خیلی چیزها مونده تا از زندگیش بخونم.ولی "خورشید خانوم"یکی از قشنگ ترینهاییه که تا حالا خوندم.شاید چون نیم ساعت بیشتر از خوندن وبلاگش نگذشته ،جو گیر شدم.ولی خوشحالم که بخشی از تنهاییه امروزم رو پر کرد.برای آخرین روز هفته ،خیلی برنامه ها داشتم.مهمترینش این بود که برم شهر کتاب و دلی از عزا در بیارم.ولی خوب نشد...
این نوع نوشتن هم فکر می کنم به خاطر خوندن همون وبلاگه.حالا می بینم که اینجور نوشتن بیشتر ارضاعم می کنه.
امروز می خواستم یه داستان کوتاه اینجا بذارم.ولی این مهمتر بود.اون داستان هم البته حتماً پابلیش می شه.
پ.ن:درگیر مسئله ی ساده ای هستم که بابام باهاش مخالفت می کنه.برای نتیجه گرفتن همه فقط می گن:"مهربون تر باش!"
من موندم چطور می شه مهربون تر بود!
یکی به سینمای ایران می گفت خالیوود!می گفت چرا ما وودی نباشیم؟دیدم از شوخی که بگذریم کمی تا قسمتی منطقیه.با وجود همه ی لحظات خوبی که با فیلم های خالیوودی گذروندم،فکر می کنم حق با اونه .نیست؟!
پ.ن:اینقدر بدم که پرت و پلا هم برام کار ساز نیست.خدا به خیر کند.فقط!
*ماهی پرنده دیده بودید تا به حال؟
*ماهی ها جز یکی همه گوشتخوارند.
*قیمت غدای هفتگی ماهی ها ٬هفته ای ۳ یا ۴ هزار تومن تمام می شود.
*من آکواریوم نخوام باید کی رو ببینم؟!
چیزی برای گفتن ندارم.همینقدر که مسافرت چهار روزه ی پر بارانی داشتیم که بد نبودوعکس های مربوطه هم هر کاری کردم لود نشد.
پ.ن:ای کاش ذره ای از اتفاقات خوب گذشته یک بار دیگر تکرار می شد.سال پیش همین روز بود که مسافرت کوتاه به یاد ماندنی مان را با چند همسفر توپ شروع کردیم.