
David Lanz - Christofor`s Dream
*این شبها که زیاد بی خواب می شم و یه دنیا فکر جورواجور تو سرم وول می زنه ، دست به دامن دیوید لنز میشم و رویای کریستوفری . وقتی دکمه ی پلی رو می زنم و نت های پیانو مثل قند آب می شن روی سلولهای مغزم، وقتی می شم آلیس ،روی یه قالیچه ی پرنده و به جاهایی می رم که نباید برم -جاهایی که وجب به وجبشون بوی خاطرات تجربه نشده رو می دن-وقتی رویای من با رویای کریستوفری دست به دست هم اونقدر می دون و می دون تا من بهشون نرسم. می فهمم کریستوفری کار خودشو کرده.می فهمم باز مغلوب یه حس ِ ناشناخته ی دیگه شدم.رویای کریستوفری برای من دلنشین ه و ترسناک.ترسناک به خاطر حس ِ مرموزش و دلنشین چون فقط یه رویاست.احساس می کنم کریستوفری الان یه گوشه نشسته و داره به ریشم می خنده.
*نمی دونم چرا این فضا اینقدر سانتیمانتال شده.نمی دونم چرا عقده های احساسیمو همه تو این وبلاگ خالی می کنم.این پست می تونست یه معرفی ساده باشه.معرفی یه قطعه موسیقی دوست داشتنی.خودمم نمی فهمم این همه کش و قوس برای چیه.یه چیز دیگه.یادتون باشه Christofori`s Dream رو تو تاریکی بشنوید!!
...آن شب فکر می کردم دیگر هیج نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم ٬ هرگز لب به خنده نخواهم گشود و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت.اما هرگز خیلی زیاد است.این را در زندگی طولانی ام بارها آموخته ام.*
*خانه ی ارواح/ایزابل آلنده
*خیلی سعی کردم بنویسم.بارها نوشتم و خط زدم.اولش اینجوری شروع کردم:"یه حس ِ قشنگ تو وجودت جاری شده ٬ که ..."ولی اینا چیزی نبود که می خواستم بگم.از گنگی اون حس ِ قشنگ گفتم.از اینکه نا مفهومه ولی نا ملموس نیست.گفتم که من امیدوارم.گفتم تا وقتی خدا بهم نه نگفته امیدوار می مونم.گفتم می تونم تا اون موقع به این حس دل ببندم.می تونم با انرژی ای که بهم میده ٬صبحها چشم باز کنم.می تونم بخندم.راه برم.بخورم و سعی کنم بخوابم.گفتم نمی خوام بذارم بشه یه رویا.یه رویای بعید.هر چند فقط یه رویاست.یه رویای بعید.وقتی اینقدر دوره که برای به زبون اوردنش که نه ٬ برای به روی کاغذ اوردنش باید همه ی حواسم رو به کار بگیرم.وقتی اینقدر دوره...هیچی درباره ش نگم ٬ بهتره.
"از وقتی سامانتا خواب دید که روبروی دیوید پشت یکی از میزهای آن رستوران لعنتی نشسته و به سمت شمعش فوت می کند و روسری سفید پوشیده و پوست انگشتش رفته تا دیوید انگشتش را بچسباند به آن ٬ هر شب حالت تهوع دارد.گاهی محتویات شکمش خالی هم می شود.امروز دیوید سامانتا را دید ولی حتی به او لبخند هم نزد.از نوک انگشتش هم خبری نبود.دیوید به خواب هم نمی بیند که سامانتا خواب ببیند روبروی دیوید پشت میز آن رستوران لعنتی نشسته و روسری سفید پوشیده و ...! زندگی دیوید پر شده از سامانتاها.یکی لاغر ٬یکی کوتاه ٬ یکی با مانتوی قرمز و یکی هم با لبهای صورتی مایل به براق.سامانتا این را می داند ٬ با این همه هر شب خواب می بیند روبروی دیوید..."
چند دقیقه ای می شه که اینارو نوشتم ٬ الان عذاب وجدان دارم به خاطر اون حس ِ قشنگ .حالمم داره ازش به هم می خوره.شاید اینم فقط اولش قشنگه.
پ.ن:خدایا یه کم جسارت.اگه دلت خواست یه کمم صبر.
کلاغی در ذهن من است
پاره سنگی در دستم
از خودم می ترسم
از خودم می ترسم*
*ایرج کریمی/از کنار هم می گذریم
میرا ی کریستوفر فرانک ٬ با ترجمه لیلی گلستان کتاب جالبی است.من توصیه می کنم اگر نخوانده اید ازدستش ندهید.قصه ی تلخی است و تلخی اش دل را می زند.ولی سیاهی طنز گونه ای دارد.در مقدمه اش به طنز سویفت (swift) اشاره کرده.که در آن چیزی را که غیر عادی ترین چیزهاست ٬ عادی ترین چیزها وانمود می کنیم ٬ چیزی را که جرم است عدالت می شماریم و آنچه را دیو آساست ٬ اطمینان بخش میخوانیم.به شدت با خواندنش یاد ِ ۱۹۸۴افتادم.از ما گفتن بود!
پ.ن:راستی اگه خوندینش ٬ یادتون باشه من خیلی شبیه "میرا"ام!
تقریباْ خیلی وقته که ننوشتم.راستش حالا هم هیچ رغبتی به آپ دیت کردن وبلاگ ندارم.فقط احساس می کنم اگه ننویسم زیادی از دنیا عقب می مونم.بعد از این یه چیز فهمیدم و اونم اینه که آستانه ی تحملم بالاتر از حد انتظاره و البته اعتیادم اونقدرها شدید نیست.این مدت هیچ کار خاص و ویژه ای انجام ندادم.انگار که تو خلاء گیر افتاده باشم.با کمال شرمندگی شروع به خوندن گتسبی بزرگ کردم و نصفه کاره انداختمش گوشه ی اتاق.دو تا سفر سه چهار روزه رفتم که از دومیش دیشب برگشتم.و اگه فکر کردید که ذره ای بهم خوش گذشته سخت در اشتباهید.راستی امروز کافه ترانزیت داد.در ادامه ی روند گیر دادنم به صدا و سیما ی عزیز فقط یه جمله می خوام بگم:"بابا ٬اصلاْ نشون ندید.به خدا سنگین ترید."(شد دو تا البته)...دیگه اینکه تا یه ماه دیگه یه اتفاق هیجان انگیز قراره بیفته که این چند روز درگیر اونم و دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم و حسابی عصبی و مضطربم.والسلام!!