تبليغاتX
پرگوک
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

پشت همه ی ابرهای عالم
نشسته او
که ما
گریه های گاه به گاهش را در باران قدم می زنیم.*

*آسیه امینی

-چه زود پاییز شد.نه ؟!
+ پونه
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
همین الان ، همین حالا که دارم اینو می نویسم ، جلوی ID ش نوشته :"تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است."همین حالا.می فهمی؟!
این جمله هه مال ِ نادر ابراهیمی ه.تو کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"خوندمش.اون موقع فکر می کردم کلی حرف پشتش خوابیده. ولی الان به نظرم مزخرفه.آره دقیقاً مزخرفه.

می خوام باهاش حرف بزنم.آخه تنهاست.الان تو خونش تنهاست.می فهمی؟!حیف که نمی شه.خوب خودش گفت این ID شخصیمه.Shit!!!اصلاً به من چه.زنگ بزنه با بچه ش حرف بزنه.اون موقع که باهام اونجوری صحبت کرد ، باید فکر اینجاشو هم می کرد.ولی اگه می شد باهاش حرف بزنم...

پ.ن(نیم ساعت بعد): الان نوشت !Thanks GOD
+ پونه
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
Who can say where the road goes,
Where the day flows, only time?
And who can say if your love grows,
As your hearth chose, only time?

Who can say why your heart sights,
As your live flies, only time?
And who can say why your heart cries
when your love lies, only time?

Who can say when the roads meet,
That love might be ,in your heart?
and who can say when the day sleeps,
and the night keeps all your heart?
Night keeps all your heart.....

Who can say if your love groves,
As your heart chose, only time?
And who can say where the road goes
Where the day flows, only time?

Who knows? Only time
Who knows? Only time
+ پونه
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
اي ساربان آهسته ران
كه آرام جانم مي رود
وان دل كه با خود داشتم
با دل سِتانم مي رود
محمل بدار اي ساربان
تندي مكن با كاروان
كز هجر آن آرام جان
گويي روانم مي رود
در رفتن جان از بدن
گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن
ديدم كه جانم مي رود
باز اي و بر چشمم نشين
اي دلفريب نازنين
كه آشوب و فرياد از زمين
بر آسمانم مي رود...

اینجا ، با firefox امکان تغییر فونت نوشته ها و رنگشان را ندارم.بهتر!همیشه همینطورم.وقتی حق انتخاب ندارم ، وقتی دو راهی و سه راهی ای وجود ندارد ، آرامم.ته دلم راضی ترم.شاید چون جنبه ی انتخاب کردن و قدرت تصمیم گیری ندارم.فرق بین بد و بدتر را هم تشخیص نمی دهم.بگذریم...
تمام امشب دنبال یک جمله بودم توی وبلاگستان که "حال خوب کن" باشد. پیدا نکردم.به زمزمه کردن "که آرام جانم می رود"می ارزد!
+ پونه
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385

David Lanz - Christofor`s Dream

*این شبها  که زیاد بی خواب می شم و یه دنیا فکر جورواجور تو سرم وول می زنه ، دست به دامن دیوید لنز میشم و رویای کریستوفری . وقتی دکمه ی پلی رو می زنم و  نت های پیانو مثل قند آب می شن روی سلولهای مغزم، وقتی می شم آلیس ،روی یه قالیچه ی پرنده و  به جاهایی می رم که نباید برم -جاهایی که وجب به وجبشون بوی خاطرات تجربه نشده رو می دن-وقتی رویای من با رویای کریستوفری دست به دست هم اونقدر می دون و می دون تا من بهشون نرسم. می فهمم کریستوفری کار خودشو کرده.می فهمم باز مغلوب یه حس ِ ناشناخته ی دیگه شدم.رویای کریستوفری برای من دلنشین ه و ترسناک.ترسناک به خاطر حس ِ مرموزش و دلنشین چون فقط یه رویاست.احساس می کنم کریستوفری الان یه گوشه نشسته و داره به ریشم می خنده.

*نمی دونم چرا این فضا اینقدر سانتیمانتال شده.نمی دونم چرا عقده های احساسیمو همه تو این وبلاگ خالی می کنم.این پست می تونست یه معرفی ساده باشه.معرفی یه قطعه موسیقی دوست داشتنی.خودمم نمی فهمم این همه کش و قوس برای چیه.یه چیز دیگه.یادتون باشه Christofori`s Dream رو تو تاریکی بشنوید!!

 

+ پونه
پنجشنبه نهم شهریور 1385
 

...آن شب فکر می کردم دیگر هیج نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم ٬ هرگز لب به خنده نخواهم گشود و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت.اما هرگز خیلی زیاد است.این را در زندگی طولانی ام بارها آموخته ام.*

*خانه ی ارواح/ایزابل آلنده

+ پونه
چهارشنبه هشتم شهریور 1385
 

*خیلی سعی کردم بنویسم.بارها نوشتم و خط زدم.اولش اینجوری شروع کردم:"یه حس ِ قشنگ تو وجودت جاری شده ٬ که ..."ولی اینا چیزی نبود که می خواستم بگم.از گنگی اون حس ِ قشنگ گفتم.از اینکه نا مفهومه ولی نا ملموس نیست.گفتم  که من امیدوارم.گفتم تا وقتی خدا بهم نه نگفته امیدوار می مونم.گفتم می تونم تا اون موقع به این حس دل ببندم.می تونم با انرژی ای که بهم میده ٬صبحها چشم باز کنم.می تونم بخندم.راه برم.بخورم و سعی کنم بخوابم.گفتم نمی خوام بذارم  بشه یه رویا.یه رویای بعید.هر چند فقط یه رویاست.یه رویای بعید.وقتی اینقدر دوره که برای به زبون اوردنش که نه ٬ برای به روی کاغذ اوردنش باید همه ی حواسم رو به کار بگیرم.وقتی اینقدر دوره...هیچی درباره ش نگم ٬ بهتره.

ز وقتی سامانتا خواب دید که روبروی دیوید پشت یکی از میزهای آن رستوران لعنتی نشسته و به سمت شمعش فوت می کند و روسری سفید پوشیده و پوست انگشتش رفته تا دیوید انگشتش را بچسباند به آن ٬ هر شب حالت تهوع دارد.گاهی محتویات شکمش خالی هم می شود.امروز دیوید سامانتا را دید ولی حتی به او لبخند هم نزد.از نوک انگشتش هم خبری نبود.دیوید به خواب هم نمی بیند که سامانتا خواب ببیند روبروی دیوید پشت میز آن رستوران لعنتی نشسته و روسری سفید پوشیده و ...! زندگی دیوید پر شده از سامانتاها.یکی لاغر ٬یکی کوتاه ٬ یکی با مانتوی قرمز و یکی هم با لبهای صورتی مایل به براق.سامانتا این را می داند ٬ با این همه هر شب خواب می بیند روبروی دیوید..."


چند دقیقه ای می شه که اینارو نوشتم ٬ الان عذاب وجدان دارم به خاطر اون حس ِ قشنگ .حالمم داره ازش به هم می خوره.شاید اینم فقط اولش قشنگه.

پ.ن:خدایا یه کم جسارت.اگه دلت خواست یه کمم صبر.

+ پونه
سه شنبه هفتم شهریور 1385
 

کلاغی در ذهن من است

پاره سنگی در دستم

از خودم می ترسم

از خودم می ترسم*

 

*ایرج کریمی/از کنار هم می گذریم

+ پونه
شنبه چهارم شهریور 1385
میرا

میرا ی کریستوفر فرانک ٬ با ترجمه لیلی گلستان کتاب جالبی است.من توصیه می کنم اگر نخوانده اید ازدستش ندهید.قصه ی تلخی است و تلخی اش دل را می زند.ولی سیاهی طنز گونه ای دارد.در مقدمه اش به طنز سویفت (swift) اشاره کرده.که در آن چیزی را که غیر عادی ترین چیزهاست ٬ عادی ترین چیزها وانمود می کنیم ٬ چیزی را که جرم است عدالت می شماریم و آنچه را دیو آساست ٬ اطمینان بخش میخوانیم.به شدت با خواندنش یاد ِ ۱۹۸۴افتادم.از ما گفتن بود!

پ.ن:راستی اگه خوندینش ٬ یادتون باشه من خیلی شبیه "میرا"ام!

+ پونه
چهارشنبه یکم شهریور 1385
  روزهایی در زندگی هر کسی هست که انسان به گم شدن ٬ پنهان شدن ٬
و فرار فکر می کند.روزهایی هست که دوست داری کسی را نبینی ٬
دوست داری دیده نشوی.دوست داری ذره ای باشی در آغوش باد و به
ناکجاها بروی.دوست داری در یک بزرگراه گمشده برانی و برانی و برانی...

 
این جمله را خیلی وقت پیش توی آرشیو خورشید خانوم دیدم.آن موقع
هم حال امشب را داشتم.امشب دلم همان بزرگراه گمشده را می خواهد.
همان ماشین با همان شیشه های پایین کشیده شده.همان که یک نفر با
آخرین توان از توی ضبطش نعره می زند.دوست دارم باد هم بوزد.
آنقدر با شدت که روی قرنیه ی چشمم را یک پرده ی آبی بپوشاند.
بپوشاند تا هر چی خواستم ببینم
 
"سامانتا دل توی دلش نیست.روسری سفید پوشیده که نقش و نگار
قدیمی دارد و لبهاش صورتی مایل به براق است .نشسته پشت میز
رستوران و به طرف شعله ی شمع روی آن فوت می کند.این کارش
بیشتر جنبه ی دلبری دارد.بعد نگاه می کند به نوک انگشت اشاره اش
که پوستش از بین رفته و رسیده به گوشت.از بس روی سیمهای
ویلن ویراژ داده.با نوک زبان خیسش می کند.سوزشش بیشتر می شود.
انگشتش را روبروی صورت دیوید می گیرد.مثل بچه های دبستانی
موقع اجازه گرفتن از معلمشان.دیوید می خندد.چشمهای دیوید همیشه
برق می زند.وقتی می خندد برقش بیشتر می شود.دیوید موهای بلندی دارد.
موهایی که بیشتر مواقع ژولیده است.لبخند دیوید هنوز محو نشده که انگشت
اشاره ی دست راستش را می چسباند به نوک انگشت سامانتا.
سامانتا احساس می کند خوشبخت است."

+ پونه
چهارشنبه یکم شهریور 1385
 

تقریباْ خیلی وقته که ننوشتم.راستش حالا هم هیچ رغبتی به آپ دیت کردن وبلاگ ندارم.فقط احساس می کنم اگه ننویسم زیادی از دنیا عقب می مونم.بعد از این یه چیز فهمیدم و اونم اینه که آستانه ی تحملم بالاتر از حد انتظاره و البته اعتیادم اونقدرها  شدید نیست.این مدت هیچ کار خاص و ویژه ای انجام ندادم.انگار که تو خلاء گیر افتاده باشم.با کمال شرمندگی شروع به خوندن گتسبی بزرگ کردم و نصفه کاره انداختمش گوشه ی اتاق.دو تا سفر سه چهار روزه رفتم که از دومیش دیشب برگشتم.و اگه فکر کردید که ذره ای بهم خوش گذشته سخت در اشتباهید.راستی امروز کافه ترانزیت داد.در ادامه ی روند گیر دادنم به صدا و سیما ی عزیز فقط یه جمله می خوام بگم:"بابا ٬اصلاْ نشون ندید.به خدا سنگین ترید."(شد دو تا البته)...دیگه اینکه تا یه ماه دیگه یه اتفاق هیجان انگیز قراره بیفته که این چند روز درگیر اونم و دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم و حسابی عصبی و مضطربم.والسلام!!

+ پونه