تبليغاتX
پرگوک
شنبه بیست و نهم مهر 1385

خودش آمده بود که پَر ...که پرنده،
که پنجره باز بود و
دنیا...دور!


معنی واژه ها را نمی فهمم.همین بس که آمدنت به هزار واژه می ارزد.
+ پونه
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
 

...شاید به انتهای زمین برسی

در آسمان جست بزنی

و بیشه ای

غاری

واحه ای در مداری دیگر بیابی و آرام بگیری

 

فقط بگذار ستاره ات چشمک بزند گه گاه

تا این گونه در رصدخانه ی پنجره ام خشک نشوم...*

*گراناز موسوی

*برای تو که نبودنت ٬ در اوج ِ بودن ٬ عجیب حس می شود!

**شعر نوشتنم فقط برای تو می آید.نخواستم اما اینجا بنویسمش.تا اینبار فقط بین خودم و خودت بماند!

***تو برمی گردی.صحیح و سالم.و من تا آن زمان سکوت می کنم.سکوت می کنم تا زودتر برگردی!

****آمین!

+ پونه
یکشنبه شانزدهم مهر 1385

نمی دونم چرا همیشه ، وقتی چشمم به "نام و نام خانوادگی" بالای ورقه ی امتحان می افته ، از اسمم متنفر می شم.واقعاً چرا؟!
+ پونه
یکشنبه نهم مهر 1385
سخن از مهر ِ من و جور ِ تو نیست...

خونه ی قشنگم یهو  خراب شد.یهو ِ یهو هم نبود.ترک دیوارها و شیشه ی غبار گرفته ی پنجره ها آژیر قرمزی بود که جدیش نگرفتم. نخواستم که بگیرم.دیشب برای آخرین بار به خونه  سر زدم. تک تک اسباب و وسایلش رو لمس کردم و حسشونو قورت دادم.قاب عکس ها رو از رو دیوار برداشتم.روی مبلها پارچه ی سفید کشیدم و فرشهای روی زمین رو جمع کردم.کلید رو تحویل دادم و رفتم.رفتم تا موقعی که یکی دیگه  پیدا بشه و به همشون دوباره سر و سامونی بده.فقط ای کاش تو دلش بفهمه که منم کدبانو بودم.یا حداقل می تونستم باشم.کاش بفهمه که رفتن همیشه سخته.دلکندن ٬ ندیدن ٬ نشنیدن ٬ نبودن...

من اما از زندگی پُرم.اصلاْ می دونی...تو فکر یه سقفم.

 

+ پونه