
...شاید به انتهای زمین برسی
در آسمان جست بزنی
و بیشه ای
غاری
واحه ای در مداری دیگر بیابی و آرام بگیری
فقط بگذار ستاره ات چشمک بزند گه گاه
تا این گونه در رصدخانه ی پنجره ام خشک نشوم...*
*گراناز موسوی
*برای تو که نبودنت ٬ در اوج ِ بودن ٬ عجیب حس می شود!
**شعر نوشتنم فقط برای تو می آید.نخواستم اما اینجا بنویسمش.تا اینبار فقط بین خودم و خودت بماند!
***تو برمی گردی.صحیح و سالم.و من تا آن زمان سکوت می کنم.سکوت می کنم تا زودتر برگردی!
****آمین!
خونه ی قشنگم یهو خراب شد.یهو ِ یهو هم نبود.ترک دیوارها و شیشه ی غبار گرفته ی پنجره ها آژیر قرمزی بود که جدیش نگرفتم. نخواستم که بگیرم.دیشب برای آخرین بار به خونه سر زدم. تک تک اسباب و وسایلش رو لمس کردم و حسشونو قورت دادم.قاب عکس ها رو از رو دیوار برداشتم.روی مبلها پارچه ی سفید کشیدم و فرشهای روی زمین رو جمع کردم.کلید رو تحویل دادم و رفتم.رفتم تا موقعی که یکی دیگه پیدا بشه و به همشون دوباره سر و سامونی بده.فقط ای کاش تو دلش بفهمه که منم کدبانو بودم.یا حداقل می تونستم باشم.کاش بفهمه که رفتن همیشه سخته.دلکندن ٬ ندیدن ٬ نشنیدن ٬ نبودن...
من اما از زندگی پُرم.اصلاْ می دونی...تو فکر یه سقفم.