
لذت خوندن اتوبوس پیر ناب بود و کلی حس خوب بهم داد.از اون حسها که با خوندن هر کتابی تجربه نمی شن.روح براتیگان بزرگ شاد!
اگه بگم این داستان رو بیشتر از ده بار خوندم دروغ نگفتم.با اجازه ی مترجم:
"بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود.یا شاید تمام می شود.بستگی دارد به این که آدم به چه زبانی حرف بزند.دوستم زننش قهر کرده.سرش را انداخته پایین و از در رفته بیرون و حتی یک کلمه نگفته خداحافظ.رفتیم و قدری شراب پورت برداشتیم و راه افتادیم طرف اقیانوس آرام.
یک ترانه ی قدیمی هست که همه ی گرامافون های سکه ای آمریکا می نوازندش.آن قدر این ترانه قدیمی است که در ذره ذره ی غبار آمریکا ضبط شده و روی همه چیز نشسته و صندلی ها و ماشین ها و اسباب بازی ها و چراغ ها و پنجره ها را تبدیل کرده به میلیاردها گرامافون که آن ترانه را دوباره در گوش دل های شکسته ی ما بخوانند.
نشستیم در ساحل کوچکی که پشتش صخره های خارا بود و جلویش عظمت اقیانوس آرام ٬ با همه ی گنجینه ی حرف هایش.داشتیم با رادیوی ترانزیستوری اش راک اند رول گوش می کردیم و بی دل و دماغ شراب می خوردیم.هر دو حال مان گرفته بود.مانده بودم بقیه ی زندگی اش را چطور می خواهد سر کند.چشم هایش مثل قالیچه های پاره پوره ی خیس شده بودند.مثل یک جور جارو برقی عجیب سعی کردم دلداری اش بدهم.همه ی روضه های عهد بوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دل های شکسته مردم می خوانیم ٬ برایش از بر ردیف کردم.اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود.و گر نه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود ٬ واقعاْ هیچ چیزی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.
آخر سر رادیو را آتش زد.یک خرده کاغذ دور و برش کپه کرد.وبعد کبریت کشید به کاغذها.نشستیم و نگاه کردیم.تا آن موقع ندیده بودم کسی رادیو آتش بزند.
همان طور که رادیو با ملایمت می سوخت ٬ شعله ها آهنگی را که گوش می کردیم ریختند به هم.آهنگی که در فهرست ۴۰ اثر برتر ٬ شماره ی یک بود توی این هیر و ویر یکهو شد شماره ی ۱۳.ترانه ای که شماره ی ۹ بود ٬ وسط یک همخوانی درباره ی عشق و عاشقی شد شماره ی ۲۷.آهنگها مثل پرنده های پر شکسته ٬ از آسمان محبوبیت می افتادند.بعد دیگر آب از سر همه شان گذشت."
تقاطع بدترین انتخاب برای عصر یک پنجشنبه ی مزخرف بود.این را به وضوح ٬وقتی پراید سفید حامل باران کوثری و خواهر باردارش از اتوبان بالایی افتاد اتوبان پایینی ٬ حس کردم.این حسم تا آخر فیلم از بین نرفت و به خاطر همین هم هست که چیز زیادی از فیلم نفهمیدم.خواب بودم اصلاْ.گیج و منگ.شاید اگر روزی به غیر از امروز ٬ روزی مثل همه ی روزهای گذشته ٬ می دیدمش خوشم می آمد.ولی امشب ٬ راجع به فیلم نظر خوبی ندارم.تنها نکته ی مثبتش معتمد آریا ی عزیزم بود با استیل قشنگ مادرانه اش که شاید بعضی اوقات تکراری شود ولی همچنان دلچسب باقی می ماند.
لازم هست داد بزنم که از این روزها متنفرم؟که به اندازه ی تمام دو سال گذشته فقط باید استراحت کنم تا سنگینی این دو ماه از بین برود؟
امروز به اولدوز می گفتم تمام این روزها فقط دنبال روزنه ی امیدم.پیدا نمی شود اما.یادت هست...دو سال متوالی توی آن دفتر خوشگلت نوشتم"دل خوشی ها کم نیست..."حالا حرفم را پس می گیرم.امشب دارم فکر می کنم قبل تر ها ٬ چه دلخوش بوده ام...!
پ.ن:این همه سکوت را جدی بگیرید...!
تولدانه
این سه شنبه -۹ آبان ۸۵- که بگذرد ٬ هفده سالگی ام تمام می شود.
و تمام حس ِ من امروز ٬ در همین یک جمله خلاصه است.
همین یک جمله ! و نه بیشتر...
پ.ن:زندگی می گوید:اما باز باید زیست...
پ.ن۲:سال پیش چنین روزی ٬ یک جایی نوشته بودم:"می خواهم امشب خیال کنم ٬ خدا ستاره هایش را فقط برای من می فرستد!"
پ.ن۳:تولدم-٬با همه ی کج خلقی های زندگی -مبارک!
کاش می شد چشم ببندم٬از تابستان ۸۳ شروع کنم به پاک کردن تا همین امروز.همین امروز که سه شنبه است و می شود ۲ آبان ۸۵.بعد زندگیم روال عادی به خودش بگیرد.من خودم باشم.تو خودت باشی.با رفقات حال کنی ٬ از همه چیز و همه کس نبریده باشی ٬ مدام یک گوشه خمیده نباشی ٬ نه اندوهی بماند و نه حس ِ بلاتکلیفی.
من مدرسه را دوست داشته باشم.با مامان بابا مشکلی نداشته باشم.از هر چی تابع و لگاریتم است حالم به هم نخورد.کتاب بخوانم ٬ داستان بنویسم ٬ ساز بزنم ٬ موسیقی مورد علاقه ی خودم را گوش کنم.تو فیلم ببینی ٬ کتاب را برای من نخوانی ٬ وبلاگ ننویسی ٬زندگی کنی...
کاش می شد خودم را پاک کنم ٬ تو را پاک کنم .آن یک هفته ی کذایی را پاک کنم.دیشب را پاک کنم.داوود آزاد لعنتی با آن آهنگ لعنتی تر از خودش را پاک کنم.بوی آرام ِدیویدف صورتی که همه ی زندگیم را پر کرده پاک کنم.
اگر می شد...اگر می شد تو نباشی و من نباشم.زندگی نباشد.این همه کلمه ی معلق توی ذهن من نباشد...
چشم که باز می کنم امروز را می بینم با روز قبل و دو هفته ی قبلش و همینطور می رود تا آخر.قرار نیست دنیا جورِ دیگری بچرخد.
آدمها از دور دوست داشتني ترند...
تومك : چرا...چرا مردم گريه مي كنند ؟
صاحبخانه : تاحالا هيچ وقت گريه كردي ؟
تومك : فقط يك دفعه...خيلي وقت پيش .
صاحبخانه : وقتي تنهات گذاشتن .
تومك :بله .
صاحبخانه : مردم وقتي گريه مي كنن...كه كسي بميره...يا وقتي تنهاشون مي ذارن...يا وقتي كه ديگه طاقت ندارن.
تومك : طاقت چي رو ؟
صاحبخانه : طاقت زندگي رو .
تومك : حتي آدم بزرگ ها ؟
صاحبخانه : بله ، حتي آدم بزرگ ها .*
*از آرشیو ناتور