
ق.ن:مرسی از صبا که دعوتم کرد.مرسی از معین که دعوتم نکرد و مرسی از نوید که دعوتش می کنم و می دونم قبول می کنه!!
۱.تا به حال 4 بار عاشق غیرممکن ترین آدمهای ممکن شدم.همیشه ام تو خیالاتم خودمو معشوقه شون فرض می کردم و حس مالکیت شدیدی هم نسبت بهشون داشتم.آخری ٬ که از همه جدی تر بود و سالها خواب و خوراک رو ازم گرفت توتی بود.همون فوتبالیسته هست…همون.
۲.کوچیک که بودم شوهر خاله مو بیشتر از بابام دوست داشتم.تا اونجا که یه روز از بابام پرسیدم کٍی می شه تو بمیری عمو امید بشه بابام؟!الانم بابامو یه کم بیشتر از از اون دوست دارم.شوهر خاله مم دیگه دوست ندارم.فهمیدین چی شد؟!
۳.هیچوقت به اون اندازه که میگم و وانمود میکنم از گوش دادن به "رادیوهد" لذت نبردم.
از این* نوستالژی های عاشقانه بیزارم.از تنهایی بعد از دوران عاشقی و دلتنگی های گاه به گاهش حالم بد می شود.از بغض جاخوش کرده توی گلوی تک تک آدمها بدم می آید.از اینکه وقتی کنار کسی راه می روی یاد گذشته ی با دیگری بیفتی. که دلت تنگ شود و مجبور باشی توی بغل کس دیگری بخوابی.از اولین بارها هم متنفرم.اولین سینمای دو تایی ، اولین کتاب کادو گرفته ، کادو داده.اولین قدم زیر برف ، باران ، توی گرمای تابستان، اولین عیدت مبارک ، اولین همیشه با توام...
"تمام زمستان مرا گرم کن" علی خدایی که جایزه ی گلشیری سال 79 را برده ، پُر است از همین چیزها.اَه!
*"...برای اینکه چهار نفر را با خودم بِکشم .بعد یک دفعه همه را ول کنم بیایم اینجا و یک نفر را آملده ی مردن کنم.ملافه هایش را عوض کنم.حمامش کنم.موهاش را شانه کنم و وقتی قرصهایش را می دهم ، یادم بیفتد ای وای این مادر است.چقدر پیر شده. و بعد مثلاً از تو صحبت کنم و مادر بپرسد که حالا چکار می کند؛ زنده س؟و من بگم آره؛چرا که نه؟و شب که برگشتم مادر کنار تلویزیون نشسته باشد و بپرسد خوش گذشت؟و من بگم آره ، حرف زدیم!خندیدیم؛یاد گذشته ها کردیم که دست همدیگر را می گرفتیم و زیر باران قدم می زدیم؛یا از گل فروشی وقتی می گذشتیم گل می خریدیم..."+
+این قسمتی از کتاب بودا!