تبليغاتX
پرگوک
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
 

در جنگل من٬ از درندگی نام و نشان نیست!*

امروز پر از حس بودنم.بدون هیچ دلیل منطقی و یا اتفاق خوشایدندی.پرایزنر گوش می کنم و حسی شبیه سرخوشی درونم جاری شده.خیلی وقت بود که تا این اندازه سبک نشده بودم.من٬آماده ی پریدن ام...

*سهراب

+ پونه
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385


هستم و نیستم.بیشترش نیستم.
راستی؛کرم سمجی که مدام درونم می لولید ، این روزها خوابیده.سر و صدا نکنید.مبادا بیدار شود.[بیچاره می شوم]
+ پونه
پنجشنبه پنجم بهمن 1385


...

"گفت خیلی می ترسم.من گفتم چرا؟! گفت چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول.خوشحالی این شکلی وحشتناک است؛ازش پرسیدم چرا؟گفت وقتی سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد می گذارد این طوری خوشحال باشی.و من گفتم بس کن دیگر.از این فکرهای احمقانه دست بردار..." *

*بادبادک باز-خالد حسینی
+ پونه