امروز پر از حس بودنم.بدون هیچ دلیل منطقی و یا اتفاق خوشایدندی.پرایزنر گوش می کنم و حسی شبیه سرخوشی درونم جاری شده.خیلی وقت بود که تا این اندازه سبک نشده بودم.من٬آماده ی پریدن ام...
"گفت خیلی می ترسم.من گفتم چرا؟! گفت چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول.خوشحالی این شکلی وحشتناک است؛ازش پرسیدم چرا؟گفت وقتی سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد می گذارد این طوری خوشحال باشی.و من گفتم بس کن دیگر.از این فکرهای احمقانه دست بردار..." *