من امشب ، چند ساعت مانده به پایان سال ، خوبم.خوشحالم.با همه ی چیزهای گند اطرافم.با اینکه خیلی چیزها ،به بدترین شکل ممکن با سال پیش تفاوت دارد. با وجود ناراحتی دوستم.که دوستش ، مثل فیلمها ، بهش گفته می خواهد ازدواج کند.من اما امشب خوشحالم.چون کسی هست که عیدی بهم"چیزهای یواشکی"* بدهد.که توش نوشته باشد"از آن بالا خیلی خنده داریم.نه؟!"و من یک ساعت زل بزنم به این جمله و نفهمم باید بهش بخندم یا براش گربه کنم.خنده داریم.از آن بالا بیشتر.من یکی که خیلی.خنده دارم وقتی امروز از اینکه کلاس نرفتم حالم گرفته می شود. و وقتی اس ام اس اش می رسد که " تا هر وقت بخوای آموزشگاه می مونم.بیایا!" دلم می خواهد گریه کنم.وقتی امشب ، کامنت سارا را می بینم ، می فهمم باید خوشحال باشم.وقتی تو ، که دوستی اینقدر که مثل خواهر ، بهم زنگ می زنی تا از نرفتنم مطمئن شوی ، می فهمم که باید خوشحال باشم.من باید خوشحال باشم ، وقتی ناراحتی ام برای توی دیگری هم اهمیت دارد.وقتی کسی هست که قبض زیاد تومنی موبایلم را پرداخت کند. من امشب در جوار بوی هرمس ِ روی روسری م و در حالی که می بینم این همه آدم با من اند چطور ناراحت باشم؟!.مرسی از همگی.مرسی.
*چیزهای یواشکی-یاشار بشیر زاده/تصویرگر:مرجان کاظم لو