تبليغاتX
پرگوک
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

من امشب ، چند ساعت مانده به پایان سال ، خوبم.خوشحالم.با همه ی چیزهای گند اطرافم.با اینکه خیلی چیزها ،به بدترین شکل ممکن با سال پیش تفاوت دارد. با وجود ناراحتی دوستم.که دوستش ، مثل فیلمها ، بهش گفته می خواهد ازدواج کند.من اما امشب خوشحالم.چون کسی هست که عیدی بهم"چیزهای یواشکی"* بدهد.که توش نوشته باشد"از آن بالا خیلی خنده داریم.نه؟!"و من یک ساعت زل بزنم به این جمله و نفهمم باید بهش بخندم یا براش گربه کنم.خنده داریم.از آن بالا بیشتر.من یکی که خیلی.خنده دارم وقتی امروز از اینکه کلاس نرفتم حالم گرفته می شود. و وقتی اس ام اس اش می رسد که " تا هر وقت بخوای آموزشگاه می مونم.بیایا!" دلم می خواهد گریه کنم.وقتی امشب ، کامنت سارا را می بینم ، می فهمم باید خوشحال باشم.وقتی تو ، که دوستی اینقدر که مثل خواهر ، بهم زنگ می زنی تا از نرفتنم مطمئن شوی ، می فهمم که باید خوشحال باشم.من باید خوشحال باشم ، وقتی ناراحتی ام برای توی دیگری هم اهمیت دارد.وقتی کسی هست که قبض زیاد تومنی موبایلم را پرداخت کند. من امشب در جوار بوی هرمس ِ روی روسری م و در حالی که می بینم این همه آدم با من اند چطور ناراحت باشم؟!.مرسی از همگی.مرسی.

*چیزهای یواشکی-یاشار بشیر زاده/تصویرگر:مرجان کاظم لو


+ پونه
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
از این که امروز اینقدر بدم تعجب نمی کنم.دلم می سوزد.برای چیزهایی که می شد داشته باشم و به زور ازم گرفتند.برای اینکه می شد هنوز هر هفته کلاس بروم و قبل از رفتن از هیجان نفسم بالا نیاید.از بس که حس خوب داشتم موقع نواختن.از بس که راحت بودم و سبک توی آن اتاق تنگ و کوچک.از بس که " استاد" بود برایم.آن روز را یادم نرفته هنوز.یک بعد از ظهر گرم تابستانی بود و من چقدر بد بودم آن روز.گرمی صداش هنوز یادم هست.و هنوز باورم نمی شود آن صدا ، همانی باشد که این روزها می شنوم.منوئت باخ را از اول تا آخر زد که حالم جا بیاید.آمد.نگاهش ، نگاه یک استاد بود وقتی ازم می پرسید حال خرابم برای چیست و من بغض یک شاگرد را داشتم وقتی نمی توانستم حرفی بزنم.و آن شب تا صبح من منوئت باخ گوش دادم و رنگ نگاهش از یادم نرفت.نمی رود.من نمی فهمم.کسی نیست که روشنم کند.آن نگاه باید یادم بماند یا اس ام اس های حال به هم زنش؟! بچگانه نیست اگر بگویم نمی بخشمش.باور کنید.چون دو سال استادی ، دو سال شاگردی ، چون حس خوبم را اینجور الکی ، از روی هوس بازی ، از روی یک حس ِ مزخرف مردانه ، اینقدر راحت فروخت.حالا دیگر نمی بینمش.هیچوقت شاید.به باقی بچه ها حسودی ام می شود. به گروه کوچکی که قرار بود 6 ماه دیگر کنسرت بدهد.به جای خالی خودم.به خیلی چیزها.به همه چیز اصلاً.
+ پونه
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
 


درست نمی دونم مرگ رسول ملاقلی پورچرا اینقدر برام باورنکردنی ه.شاید چون برخلاف خیلی ها "میم مثل مادر" رو دوست داشتم و امیدوار بودم که فیلم های بعدیش بهتر می شه.نمی دونم...

+ پونه
جمعه چهارم اسفند 1385


درگیر یه بازی ه به غایت مزخرف شدم که اعصابمو اساسی تعطیل کرده.بدی قضیه اینجاست که ادامه ی بازی تا حدودی وسوسه برانگیزه.یعنی می دونم اگه ادامه بدم ، خودم زیر سوال می رم و اگه همینجا تمومش کنم احساسمو زیر سوال بردم.حالا شما می گید تمومش کنم؟!
+ پونه