
من پری کوچکی را می شناسم ٬ که شبها با یک بوسه می میرد
تنها چند دکمه ی ناقابل
و چند زنگ کوتاه
راهی است که باید طی کنی
جاده ای که از اشکهایم
به لبخند می رسد
فرقی ندارد به چی فکر کنم یا چقدر حس خوب داشته باشم.آخرش به بن بست می رسم.مگر دو شب پیش نبود ، آن همه حرف خوب و احساس پرنده شدن و باز آخرش سقوط.او نمی داند.من هنوز در تابستان 85 ، در سیاهی روزهای بهمن و اسفند پرسه می زنم.نمی داند که هیچ کجای ذهنم دکمه ی Delet ندارد و برای آدمهای تازه و حس های نو ِ همراهشان جای خالی پیدا نمی کنم.به محلول سیر شده ای شبیه ام که تحمل اضافات ندارد.لبریز می شوم.
روزهایی هست که خوبم.روزهایی که بوی بهار مستم می کند و شبها هیجان زده بیدار می نشینم اما ، به آخر هفته که نزدیک می شوم ، خورشید سه شنبه که غروب می کند ، حس می کنم باید همه چیز را بالا بیاورم.مثل نادر ابراهیمی که می نویسد"بگذار انسان ، ساده ترین دروغ های خوب را باور کند" دوست دارم دروغ هایش را باور کنم.سادگی و صداقت تو هم اما باورم نمی شود.بهت نگفته ام.آخر همه چیز به بن بست می رسم.
در امتداد ریل ها...(چطوره؟)
برای تو ، چیز نوشتن سخته.اصولاً نوشتن برای کسایی که حجم دانایی شون از سطح شعور نوشته های آدم بیشتره سخته.به خاطر همین همه ی حافظه ی ادبی و کل کتاب های شعرمو زیر و رو کردم تا چیزی پیدا کنم که جای حرفهای نگفتمو بگیره.نبود. پیدا نکردم.من بدتر از تو.اون یکی بدتر از من.شُعرا بدتر از هم. همه نا امیدن.همه درد دارن. این وسط خوش به حال تو.خوش به حال کسی که گوشی رو برای شنیدن دردهاش داره. زندگی زندگیه.هنوز سر حرفم هستم.بد دردیه.چون قرار نیست به سلیقه ی ما پیش بره.مثل اینه که یه کاغذ برداری ، روش هر چی می خوای بکشی.بعضی وقتا نمی شه همه ی خطها رو پاک کرد ، ولی می شه خط خطی های قشنگ کرد و روش اسم های قشنگ گذاشت.دیگه همین.آخه...نوشتن وقتی مخاطب تو باشی سخته.
به تاریخ من:
۱۱.۱.۸۵
-تو همیشه بهترینی ، حتی اگه نخوای...
به تاریخ تو:
۱۱.۱.۸۶
تولدت مبارک!
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
من همچنان خوبم.حیف که قدر این ثانیه ها را درست نمی دانم.همین چند دقیقه ی پیش ، داشتم یک لیوان فانتا پر از یخ می خوردم و به خودم و سهراب فکر می کردم که آن حس ِ ناب آمد سراغم.اینجور وقت هاست که از شدت هیجان قدرت انجام هیچ کاری را ندارم.بعد که همه چیز فروکش می کند ، می فهمم چه دقایقی را از سر گذرانده ام.این چند روز ، به چیزهای عجیبی فکر می کنم.به این فکر می کنم که معشوقه ی سهراب چه کسی بوده.چه شکلی بوده ، قدش بلند بوده یا کوتاه.موهاش سیاه و لخت بوده یا بور و مجعد.اصلاً سهراب را دوست داشته؟!شعرهاش را می خوانده؟! تا به حال سهراب دستش را گرفته بوده یا نه؟!از دنیای سفید مایل به صورتی سهراب اصلاً چیزی سرش می شده؟!
به خودم و سهراب هم فکر می کنم.اصلاً می دانید وقتی توی آن حس ِ ناب غوطه ور م بیشتر به این فکر می کنم.چیزهایی هست که دوست دارم ازش بپرسم.می پرسم.می دانید چه جوابی بهم می دهد؟"کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم."
و من این روزها شناورم.شناور خواهم ماند.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری-
- دختر بالغ همسایه –
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
(مثلاً شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است؟)