
wow! تابستون

اصولاً شروع تابستون برای مدرسه ای ها مصادفه با تموم شدن امتحانای خرداد.
منم امتحانام تموم p: و تابستونم شروع شد.
حالا از امروز باید چند تا کتاب نیمه تمومی که دستمه تموم کنم [دایی جان ناپلوئون - زندگی با پیکاسو - دو تا از جمال زاده و سه تا رمان کوچولوی دنباله دار از رینولدز نیلر که منو یاد "نیکولا کوچولو"ها می ندازه و کلی بامزه ست]
بعد باید یه کم بیشتر ساز بزنم که آقا معروف بد اخلاقه اینقدر حالمو نگیره و هی ازش بدم نیاد و هی یاد آقا مهربون خوش اخلاقه نیفتم.مثلاً بشه روزی 3 - 4 ساعت !!!!!!! خوبه.که بعد از تابستون کم کم بکنمش 6 ساعت(چه توهمی!)
یه کمم ورزش کنم بد نیست.
شاید رفتم موهامم 2 سانتی کوتاه کردم.
همه ی اینا البته 2 هفته بیشتر طول نمی کشه. باید دوباره برم سراغ درس و مشقام.آخه نمی دونی که...امسال...یعنی سال دیگه...آره همون ، اسمشو نبر!!
کنکور دارم.
ممنون از معین برای دعوتش
سن من یا بهتر بگویم ، سن تاثیر پذیری ام از دنیا آنقدر ها نیست که کسی یا چیزی در مقطعی خاص از زمان ، به هر دلیلی مسیر زندگی ام را تغییر داده و از من آدم دیگری ساخته باشد.از هم سن و سال هایم ، چون همیشه توهم این را داشتم که بیشتر از همه شان می فهمم هیچوقت آنطور که باید تاثیر نگرفته ام و البته این به آن معنا نیست که چیزی یادم نداده اند.
چیز هایی اما هست در زندگی که اصلاً و اساساً دیوانه ام کرده اند و هر کدام به نوعی،در زمانی خاص ، گوشه ای از فکر و دهن و قلبم را تصاحب کرده و روی رفتار و حالاتم تاثیری عمیق گذاشته اند.
پدیده ای به نام چلچراغ که به مقداری متنابع سطح سلیقه و تفکرم را بالا برد و در من علاقه ی نوشتن ایجاد کرد و فریدون عمو زاده ی خلیلی که باعث شد هر از گاهی روی کاغذ چیزی خط خطی کنم واسمش را داستان بگذارم.
آدمی که در من علاقه و عشق به موسیقی - جدی ترین نیاز زندگی ام - را ایجاد کرد و به دنبالش یادم داد که هیچ وقت ظاهر افراد را با درونشان قاطی نکنم و زودتر از اینکه عاشق حرفهای کسی شوم ، به اعمال و پندارش توجه کنم و اینکه همیشه قاطع ترین تصمیم بهترین است و همیشه و همیشه زودتر از قلب با عقلم تصمیم بگیرم و یادم باشد که آدم های بی نیاز دوست داشتنی ترند
با منوئت های باخ و بتهوون و کنسرتوهای مندلسون و چهار فصل ویوالدی و ای ایران خالقی بود که دیوانه شدم.با شرط بندی چخوف و تکه هایی از سمفونی مردگان و تمام نیمه ی غایب سناپور و صفحه ای از سووشون و قصه ای به نام " هرم یادها" که با خواندنش آنقدر از غم لبریز می شوم که تا مدت ها غمگین نشدنم تضمین شده است. با 1984 و" دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" سالینجر.با فرهنگسرای ارسباران و محدوده ای به نام پل سید خندان و کتابفروشی پنجره و ...
و همه ی این ها باعث شده که از زندگی گاهی لذت ببرم ، دلتنگ شوم و تغییرات را راحتتر تحمل کنم.