
امروز با شما ٬ خوب بود.خوش گذشت.خندیدیم.چرت و پرت گفتیم و خیال کردیم چه حرفهای مهمی می زنیم.چقدر می فهمیم.تو صبا هنوز می خندیدی.هنوز ٬ مثل همه ی ۹ ماه گذشته از همه چیز راضی بودی.یاس مثل همه ی ۹ ماه گذشته اشک ریخت.مثل همه ی ۹ ماه گذشته نفهمیدیم برای چی.اولدوز لحظه ای ٬ خوب بود و نبود.
دلم تنگ می شود رفقا.
برای آش رشته های دستپخت بابات ٬ که از زور تندی ش نمی فهمیدیم چی می خوریم ٬ برای ماست موسیر و چیپس هایی که حتی یک زنگ از وعده ی غذایی مان حذف نشد ٬ برای آش دوغ های مامان اولدوز ٬ برای بغض های همیشگی یاس ٬ برای خرید ایرانسل یواشکی ش با تو ٬ برای شب بیداری های دلچسب مان ٬ برای گندهای بی شماری که زدیم و خریت هایمان.برای همه ی تلاش های من و یاس در درس نخواندن ٬برای "سرشار" بودنت صبا.برای اینکه در مزخرف ترین شرایط هم قیافه ی افسردگی نگرفتی.مثل ما ۳ تا ذِر بی خود نزدی.برای تمام صبح هایی که بهت زده ٬ از وقایع شب قبل وارد کلاس می شدیم و تا آخر ساعت فقط حرف می زدیم.برای تمام ۹ ماه گذشته که تلخی اش دل را می زد و حالا ٬ می بینی چه نوستالژیک شده؟! برای همه چیز دلم تنگ می شود.هنوز هم چیزی نگذشته.من اما دلم تنگ شده.
در یک مستی دائمی به سر می برم. چیزی که تا به حال تجربه اش نکرده ام. دیگر گردابی وجود ندارد که به درونم بکشد. انگار که روی آب غوطه می خورم.آدم ها برام اهمیتی ندارند و از قیافه گرفتن و دلخوری های بی خودشان حرص نمی خورم.از افراد کثیف و انجام کارهای کثیف نمی ترسم.شجاعتی که به حماقت آغشته است.از این شوریدگی لذت می برم. می توانم روزها موهام را شانه نکنم و حمام نروم.با خودم کنار می آیم. توضیحش سخت است.فهمیدنش نه آنقدر.
باید یه کاری بکنم.من امروز باید یه کاری بکنم.اینو از همون ساعت ۶:۳۰ که مامان داشت برای رفتن آماده می شد و با سر و صداش بیدارم کرد فهمیدم.ولی هنوز که ۵ ساعت و نیم از اون موقع گذشته نفهمیدم چه کاری.به خاطر همون کاره ست که امروز اینقدر گنده.اگه معین بود می گفت تو که دی فالتت همیشه اینجوریه.ولی امروز زیادی گنده. باید به شادی زنگ بزنم؟ نه اون تا عصر بیرونه. باید پاشم درس بخونم؟ آره باید پاشم ولی من که از بین ۲۰۰ نفر ویلونیست قبول نمی شم.می گفت باید یه کلکی بزنی.کمانچه رو امتحان بدی.بعد سازتو عوض کنی.اون کاره اینه؟! که اینو برای مامان اینا توضیح بدم؟چی دارم می گم من؟! پس اون کاره چیه که نه خواب شگفت انگیز دیشب ، نه حرف زدن یک ساعتی دیروزم با تو - بعد از دو ماه - هیچ کدوم تو حال گند امروزم تاثیری نذاشتن؟ همینجا بود که همه ش پاک شد.نمی دونم دستم به کجا خورد که همه ش پاک شد.دفعه ی قبلی بهتر بود.هر چه قدر فکر می کنم یادم نمی آد چی اضافه تر از این داشت.ولی من امروز باید یه کاری بکنم.اینو دیگه الان مطمئن شدم.باید پاشم ناهار بخورم.باید درس بخونم.بی خیال اون ۲۰۰ نفر.باید ساز بزنم.انگار نه انگار که آقا مهربون حوش اخلاقه ای وجود داشته. و انگار که آقا معروف بد اخلاقه خوش اخلاق ترین و مامانی ترین استاد دنیاست.باید ظرف ها رو بشورم.باید برم" پنجره" ادامه ی کادوی صبا رو بخرم.باید برم یه ژاکت پیدا کنم چون خیلی سردمه.دلمم نمی آد کولر خاموش کنم.باید فریدون سه پسر داشت رو تموم کنم.باید به حرف های دیشب فکر کنم. باید درِ باتری ام پی تری پلیرمو پیدا کنم.باید...من امروز باید یه کاری بکنم.