تبليغاتX
پرگوک
شنبه سی ام تیر 1386
برای ما 4 تا
 

امروز با شما ٬ خوب بود.خوش گذشت.خندیدیم.چرت و پرت گفتیم و خیال کردیم چه حرفهای مهمی می زنیم.چقدر می فهمیم.تو صبا هنوز می خندیدی.هنوز ٬ مثل همه ی ۹ ماه گذشته از همه چیز راضی بودی.یاس مثل همه ی ۹ ماه گذشته اشک ریخت.مثل همه ی ۹ ماه گذشته نفهمیدیم برای چی.اولدوز لحظه ای ٬ خوب بود و نبود.

دلم تنگ می شود رفقا.

برای آش رشته های دستپخت بابات ٬ که از زور تندی ش نمی فهمیدیم چی می خوریم ٬ برای ماست موسیر و چیپس هایی که حتی یک زنگ از وعده ی غذایی مان حذف نشد ٬ برای آش دوغ های مامان اولدوز ٬ برای بغض های همیشگی یاس ٬ برای خرید ایرانسل یواشکی ش با تو ٬ برای شب بیداری های دلچسب مان ٬ برای گندهای بی شماری که زدیم و خریت هایمان.برای همه ی تلاش های من و یاس در درس نخواندن ٬برای "سرشار" بودنت صبا.برای اینکه در مزخرف ترین شرایط هم قیافه ی افسردگی نگرفتی.مثل ما ۳ تا ذِر بی خود نزدی.برای تمام صبح هایی که بهت زده ٬ از وقایع شب قبل وارد کلاس می شدیم و تا آخر ساعت فقط حرف می زدیم.برای تمام  ۹ ماه گذشته که تلخی اش دل را می زد و حالا  ٬ می بینی چه نوستالژیک شده؟! برای همه  چیز دلم تنگ می شود.هنوز هم چیزی نگذشته.من اما دلم تنگ شده.

+ پونه
چهارشنبه بیستم تیر 1386
من آن ماه ام که اندر لامکان ام...
 

در یک مستی دائمی به سر می برم. چیزی که تا به حال تجربه اش نکرده ام. دیگر گردابی وجود ندارد که به درونم بکشد. انگار که روی آب غوطه می خورم.آدم ها برام اهمیتی ندارند و از قیافه گرفتن و دلخوری های بی خودشان حرص نمی خورم.از افراد کثیف و انجام کارهای کثیف نمی ترسم.شجاعتی که به حماقت آغشته است.از این شوریدگی لذت می برم. می توانم روزها موهام را شانه نکنم و حمام نروم.با خودم کنار می آیم. توضیحش سخت است.فهمیدنش نه آنقدر.

+ پونه
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
 

باید یه کاری بکنم.من امروز باید یه کاری بکنم.اینو از همون ساعت ۶:۳۰ که مامان داشت برای رفتن آماده می شد و با سر و صداش بیدارم کرد فهمیدم.ولی هنوز که ۵ ساعت و نیم از اون موقع گذشته نفهمیدم چه کاری.به خاطر همون کاره ست که امروز اینقدر گنده.اگه معین بود می گفت تو که دی فالتت همیشه اینجوریه.ولی امروز زیادی گنده. باید به شادی زنگ بزنم؟ نه اون تا عصر بیرونه. باید پاشم درس بخونم؟ آره باید پاشم ولی من که از بین ۲۰۰ نفر ویلونیست قبول نمی شم.می گفت باید یه کلکی بزنی.کمانچه رو امتحان بدی.بعد سازتو عوض کنی.اون کاره اینه؟! که اینو  برای مامان اینا توضیح بدم؟چی دارم می گم من؟! پس اون کاره چیه که نه خواب شگفت انگیز دیشب ، نه حرف زدن یک ساعتی دیروزم با تو - بعد از دو ماه -  هیچ کدوم تو حال گند امروزم تاثیری نذاشتن؟ همینجا بود که همه ش پاک شد.نمی دونم دستم به کجا خورد که همه ش پاک شد.دفعه ی قبلی بهتر بود.هر چه قدر فکر می کنم یادم نمی آد چی اضافه تر از این داشت.ولی من امروز باید یه کاری بکنم.اینو دیگه الان مطمئن شدم.باید پاشم ناهار بخورم.باید درس بخونم.بی خیال اون ۲۰۰ نفر.باید ساز بزنم.انگار نه انگار که آقا مهربون حوش اخلاقه ای وجود داشته. و انگار که آقا معروف بد اخلاقه خوش اخلاق ترین و مامانی ترین استاد دنیاست.باید ظرف ها رو بشورم.باید برم" پنجره" ادامه ی کادوی صبا رو بخرم.باید برم یه ژاکت پیدا کنم چون خیلی سردمه.دلمم نمی آد کولر خاموش کنم.باید فریدون سه پسر داشت رو تموم کنم.باید به حرف های دیشب فکر کنم. باید درِ باتری ام پی تری پلیرمو پیدا کنم.باید...من امروز باید یه  کاری بکنم.

+ پونه
دوشنبه هجدهم تیر 1386
+ پونه
جمعه پانزدهم تیر 1386
هنوز

هنوز هم ساعتها ، پشت خطوطی که چهره هایمان را پنهان می کند ، می توانیم سکوت کنیم.حتی وسطش ، می توانم خوب هم نگویم.که تو فکر نکنی مزاحمی.که اطمینان داری نیستی.
هنوز هم می شود ، با شنیدن صدایت و حرفهایی که نمی فهمم ، از هیجان لبریز شد.پشت همان خطوط حتی ، سرخ شد . دستپاچگی را می شود با صدای تو - تنها صدای تو - هنوز هم تجربه کرد.
هنوز تو ، می توانی همانقدر خودخواه باشی.
که ساعتها منتظرم بگذاری.
که حاضر نباشی عیش شبانه ات را به هم بزنی.
هنوز زخم هایی هست.
زخم هایی که روح انسان را در انزوا می تراشد.
صادق ِ هدایت!
از اینکه کلمات نابت را ، اینطور ناشیانه دستمالی می کنم ، ببخشم.
زخم هایی اما هست هنوز.
به بازی گرفته شدن
دوشت داشتن یک طرفه شاید.
هنوز می شود حرفهایت را باور کرد.
هنوز یاد تو ،
خون می دواند توی رگ های من.
چیزی نگذشته.
چند ماه ناقابل فقط.
و برای من امروز ، همین که می شود دوباره ، آزادانه به تو فکر کرد
مهم ترین است و بس!

پ.ن:
به بدترین شکل ممکن می خواند ، با صدایی که تنها ریتم دارد :

"می خواستمت تو رو
تنهام گذاشتی
برای اشکام وقتی نذاشتی
دل تو فروختی به یه کس دیگه
ولی نگاهت اینو نمی گه"

ولی من ، لجبازی ام را به رخ خودم می کشم.
ریپلی ترک را می زنم و هزار بار همین را می شنوم.
مثل سیگاری که ارزش دود کردن ندارد.
زودتر از فرو دادن ، به فکر بیرون فرستادنی.

پ.ن 2:
از عاشقانه های خطرناک با تو ،
از اینکه این همه آدم توی عاشقانه هایمان شریک اند
گاهی کیف می کنم.
دیوانه ام
+ پونه
جمعه پانزدهم تیر 1386

باید از تو پرسید.
داری با من چه کار می کنی؟!



+ پونه
سه شنبه دوازدهم تیر 1386

زیاد خسته ام.
و برای اینکه یادم بماند:
امروز مامان مُرد!
برای من.
برای همیشه.
برای هیچ.
+ پونه
دوشنبه یازدهم تیر 1386



« افسردگی بهايی است که انسان برای شناخت خود می پردازد. هرچه عميقتر به زندگی بنگری، به همان مقدار هم عميقتر رنج می کشی. » *

*کتاب " و نیچه گریه کرد"
از آرشیو پرگلک 


امروز در مورد همچین چیزی با یکی حرف می زدم.گفت :" حالا این درست ولی دلیل نمی شه واسه اثبات فهیم بودنت همیشه تیریپ افسردگی بذاری که"

- اینم حرفی بود!

+ پونه
جمعه هشتم تیر 1386
من خوبم
خیال می کنم sms آوا چیزی نبوده جز یک احوالپرسی ساده که در جوابش دو نقطه پی می فرستم.

از تصور اینکه حالا ،یک حلقه ی نازک طلایی روی دومین انگشت دست چپت جا خوش کرده ،می خندم.حق با تو بود.برای فهمیدن بعضی چیز ها زیادی بچه بودم. حالا هم هستم شاید!

12 ساعت بعد به اولدوز می گویم همان حسی را دارم که شش سال پیش وقتی توی مجله " فوتبال" خواندم Totti بچه دارد ، داشتم.بهش می گویم بهم نخندد.





24 ساعت بعد مدام با خودم تکرار میکنم:"حقیقت دارد؟!"


حالا من خوبم.تو اما باور می کنی؟!
+ پونه
پنجشنبه هفتم تیر 1386
و دیگران
 

  • امشب با خوندن اینجا پقی زدم زیر گریه.به پهنای صورت. کلی حس ِ غریب داشت.
  • این روزها شدیداْ اینجوری ام.روی شدیداْ تاکید می کنم.
  • ای خدا بلاگ رولینگ چرا با من سر جنگ داره؟ لینکهای این گوشه چرا این شکلی شدن باز؟!
  • باز ای خدا ٬ خالصانه ازت می خوام که فردا و پس فردا به دوستام کمک کنی.اسماشون ایناست:صبا ٬معین ٬ آیدین ٬ هدا ٬ ایلیاد ٬ علی ٬ بهنود و ...
  • خیلی باحاله...
  • روز سوم رو دوست داشتم .حامد بهداد  از نوع عراقی ش  رو بیشتر.
  • ( و )  پوریا پورسرخ چقدر  جنبه ی آدمیزادی پیدا کرده بود تو این فیلم."وفا" رو که ندیدم ولی تو صاحبدلان خیلی ازش ناامید شده بودم. 
  • من ساعت ۱۰ رفته بودم تو رختخواب که بخوابم!!!!
+ پونه
جمعه یکم تیر 1386
He didn`t even say goodbye

امشب سیناترای دختر بعد از مدتها توی گوشم Bang,Bang می کند. با صدایش یاد چیزی نمیفتم. و این برای تازگی های من غنیمتی است که باید قدرش را بدانم.
با کتاب کنسرتوها چرا اما.عصر که بازش می کنم ، تو داری بی –ر می زنی.من با گوشی ضبطش می کنم.وسطش کلی می خندیم.صدای خندیدنه هم هست حتی.
آن روز کبکت الکی خروس می خواند. با همه ی آنهایی که دوستشان داشتی - همه ی آنهایی که مثل من فکر می کردند دوستشان داری - خوب بودی شاید.استثناً همان یک روز فقط.
از تو حالا ، به جز خستگی ناشی از روزهای بودنت ،همان Recording track های آن روز مانده فقط. و همه ی ریز و درشت های اطرافم که تماماً روزهای با تو بودن را تداعی می کنند.
فاصله ی چند قدمی دیروزمان ، دوباره همه چیز را برای من بازگرداند. و من فهمیدم فراموش کردن گذشته ، نه حتی به معنی واقعی کلمه ، برایم غیر ممکن است.
+ پونه