
به طرز وحشتناک و خنده آوری احساس بی خاصیتی می کنم .صبح ها ٬ بعد از کش و قوس فراوان برای بیدار شدن به نکته ی ظریفی پی می برم و آن اینکه هیچ کاری برای انجام ندارم.اینکه بهتر بود از رختخواب بیرون نمی آمدم.این حسم تا آخر شب ٬ وقتی از سر وظیفه شناسی و بنا بر عادت ۵ ۶ ساله و قراری نانوشته ٬ سر از دنیای وب در می آورم ٬ ادامه دارد و باز همان زمزمه ی " که چی" همراهی ام می کند.کتاب هام ته کشیده.در انتظار شروع بدبختی بزرگ به سر می برم و وسوسه ی خرید کتاب جدید را سرکوب می کنم.تا شروع بدبختی ۱۰ روز بیشتر نمانده و ۱۰ روز برای قراری که با خودم گذاشته ام ٬ که تمام سیمون دوبووار ها را بخوانم ٬ کم به نظر می رسد.از گوش دادن به همه ی آهنگ های mp3 player ام حالت تهوع می گیرم.4-3 کیلو اضافه وزن دارم و این از آنجایی که فقط بستنی و آب میوه می خورم طبیعی به نظر می رسد.با نگاه به این روزهایم ٬ یاد این داستان می افتم.مصداق کامل یک انگل می باشم*.
* خودم می دونم می باشم غلطه.
در لایپزیک بارانی می بارد ریز ِ ریز
می باریم:
ویترین ها ٬ درختان ٬ انسان ها
و صدای عبور اتومبیل ها
و روزهای گذشته
و زردی ِکاه
و من
و همه
با باران ریز می باریم. *
*ناظم حکمت
پ.ن: اصولاً در خواندن تمام کتاب هایی که از صبا کادو گرفته ام ٬ آرامشی غریب موج می زند.نمی فهمم چطور انتخابشان کرده.هر بار بیشتر به این نتیجه می رسم.
من می دانم.باتلاقی هست در زندگی ات -پر از گند و کثافت - که هر چه تلاش می کنی ٬ بیشتر فرو می روی.من بعد از ۶ ماه ٬ حالا می دانم.می دانم که امیال و خواسته هایت ٬ خارج از مرز اراده سیر می کنند و گاهی ناخواسته و ندانسته ٬ بدون کنترل انجام می گیرند.من معتقدم-ایمان دارم- که آدم کثیفی هستی.ولی درک می کنم و می فهمم که از نقطه ای به بعد ٬ افسار چیزهایی از دست آدم خارج می شود و کاری از دستت ساخته نیست.با این همه متاسفم. با وجود درک بالا و خدا دادی ام ٬ با وجود اینکه به طرز هولناکی عاشقت بودم و دوستت دارم٬ ریشه هایی از نفرت را درونم حس می کنم.نمی دانم. باید این روند فکر کردن و نتیجه گرفتن را ادامه داد تا معلوم شود مضحکه قرار دادن دخترک ۱۸ ساله ی ۷ سال کوچک تر از آدم ٬ تا چه اندازه می تواند خارج از کنترل انجام شود.شاید هم شد.باید فکر کنم.داشت یادم می رفت تاکید کنم که گند زدی.داشتم سکانس "بروس ویلیس" و آن دحتره ی فرانسوی ِ پالپ فیکشن را با خودم و تو بازسازی می کردم که بوق اس ام اس را شنیدم.حالا خودم: به من کمک کنید.کمک کنید تا بعضی آدم ها را راحت تر دوست نداشته باشم.می دانید؟! باید کمی زود باشد.برای افسردگی ناشی از دوست داشتن و پست عاشقانه نوشتن کمی زود است به گمانم.من هنوز یک دخترک به زور ۱۸ ساله ام.به من کمک کنید.من باید آدم ها را راحت تر دوست نداشته باشم.
یعنی می خوام بزنم تو دهن اینایی که همچین off هایی از خودشون می سازن و محکم تر تو دهن اونایی که بهش عمل می کنن : "اینو برای همه ی لیستتون بفرستین ٬ ۵ بار F5 رو فشار بدید ٬ اسم کسی که دوست دارید رو صفحه می بینید.آخرش هم می نویسن "راسته".
می خوام بزنم تو دهن اونایی که با اعتماد به نفسی قابل تحسین واژه ی زیبا و روان message رو mAssage تلفظ می کنن و روی فتحه ی بعد از میم تاکید دارن.
می خوام بزنم تو دهن اون دسته از پسرهایی که مثل کرگدن جلوی یه دختر گریه می کنن.
بیشترم هست فعلاْ همینا تو ذهنمه.
این برای کسی که خیال می کنم همذات پنداری شدیدی با این آدم می کنه.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد فوق العاده نبود. زیادی خوب بود اما.همه داستان ها به شکلی باورنکردنی ساده و سرراست بود و همین سادگی قلب آدم را از جا در می آورد.بعد از حقیقت روز ٬ مرخصی و سال ها تا سر حد مرگ هیجان زده شدم.خیلی لذت بردم.این بهترین چیزی ست که الان می توانم بگویم.
حیف نبود وسط همچون خوابی بیدار بشی؟حیف تر نبود با زنگ تلفن بیدار بشی؟حیف نبود وقتی Totti با خودکاری که خودش بهت هدیه داده ٬ داره رو لباست امضاء می کنه با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار بشی؟
پ.ن:معین و نوید کامنت دونی مفت گیر اوردین؟! ((:
روح من هزار تیکه ست.با ابعاد و اندازه های مختلف.هر تیکه ش یه جاست.جا مونده یا گم شده.یه تیکه ش پیش خودمه.یکی دیگه تو اون اتاق دیوار بنفش ِ فرهنگسرای ارسباران .یه تیکه ش رو سنگ فرشای یخ زده ی پارک جمشیدیه ست.یه تیکه ی بزرگش تو کلاس تاریک و نمور ِ یه آموزشگاهی ه.یه تیکه ش تو اصفهانه.وسط میدون نقش جهان.یکی ش طبقه ی سوم مدرسه صبا ٬ ته کلاس ۳۰۲ ٬ چسبیده به شوفاژ جا مونده.یه تیکه ش جا نمونده. بین لرزش سیم های ویلن گم شده.یکی دیگه ش وسط یکی از اتاق های سرد دفتر خیابون ویلای چلچراغه.یه تیکه ش تو تک تک ثانیه های ۲۴ شهریور ۸۵ حل شده.یکی تو اتاق اولدوز تو خونه قبلیشونه.یه تیکه وسط حیاط خونه ی گلسا ایناست.یا وسط کوچه ی اسفراین.یکی ش تو استخر شهید کشوری٬بین سالهای ۷۵ تا ۷۸ داره تو آب غوطه می خوره.یکی ش با صدای باب دیلن قاطی شده.وقتی که داره one more cup of cofee می خونه. کلی از تیکه هاش وسط صفحات کتابهاییه که خوندم.فیلم هایی که دیدم.یه تیکه ش تو سالن فرهنگسرای بهمن ه.روح من هزار تیکه ست.هر جا پا می ذارم٬یه تیکه ش اونجا جا می مونه.
خم شد و از کف حمام آنچه را که به نظر می رسید یک تار موی بلند طلایی باشد برداشت.با حرکتی مختصر آن را در سطل آشغال انداخت و گفت:"نمی دونم فایده ی این همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه چیه."
و بِسی گلس با همین یه جمله دیوونه م می کنه.
پ.ن:من خیلی قبل تر از اینا عاشق سالینجر شده بودم .ربطی به "فرنی و زویی" نداره.
چقدر زشت شدی پرگوک.چه کارت کنم؟!
پ.ن:اینکه حرف اصلی را بگذاری تو پی نوشت بگویی ٬ مضحک است البته.با این حال "من مدتهاست که با تو حرف نمی زنم."این محض اطلاع کسانی بود که از من عاقل تر اند.مثل من کودن و احمق و احساساتی نیستند و درست تصمیم می گیرند.برای اطلاع همه آنهایی که نگران سرنوشت و آینده و روحیه ی لطیف من هستند و تو برایشان" اسمشو نبر"ی بیش نیستی.برای اطلاع هر کسی که سعی دارد از جهل مرکب بیرونم بیاورد و سرشت واقعی و خبیثت را برام اثبات کند ((:
پ.ن ۲:میفهمی؟