
آخرین دقایق تابستانی مضحک را سپری می کنم.آخرین دقایقی که از آدم بودنم باقی مانده.احساس می کنم ۱ سال درس خواندن مداوم من را می کشد و از آدم بودنم چیزی باقی نمی گذارد. از خواب و حوراک که بگذریم ٬ این آخرین دقایق ٬ از حالا که ساعت ۲ و ۲۵ دقیقه ی نیمه شب شنبه ٬ ۳۱ شهریور ۸۶ را نشان می دهد ٬ قسمت بزرگش به آخرین شنیده ها می رسد.کمی به آخرین دیده ها.بیشتر به غصه خوردن.و مقدار باقی مانده به یادآوری این روزهای سال پیش که داشتیم با ندا حرف می زدیم و راه می رفتیم.یا شاید نشسته بودیم.
اعتراف می کنم که از شروع پاییز می ترسم.از بازسازی و یادآوری تک تک روزهای مهر و آبان و آذر ۸۵ می ترسم.از خودم و آستانه ی صبر و تحمل و فروخوردن بغض هایم.من باور کرده ام ٬ که همیشه و همیشه ٬ از میان همه ی آدم های اطرافم تنها کسی که کنارم باقی می ماند خودم هستم.من فهمیده ام که از کسی انتظار بی جا داشتن غیر ممکن است.من سکوت را انتخاب می کنم.که با حرف زدنم حوصله ی کسی سر نرود.که کسی ٬ از شنیدن حرفهایم سردرد نگیرد.
این آخرین دقایق که بگذرند ٬ زندگی ادامه دارد هنوز .روزها کوتاه تر می شوند گاهی و شبها سیاه تر.این آخرین دقایق ٬ من " داوود آزاد" گوش می کنم شاید.برای آخرین بار روسری سفیده را عطر می زنم ٬ کمی بهش نگاه می کنم و تمامش رامی کشم توی ریه هایم شاید.بعد به خودم اجازه می دهم که با بوییدنش ٬چیزهایی یادم بیاید.فقط کمی شاید.توی دفترم می نویسم:"با تو روزها٬ یک خط ِ آبی ِ کوتاه
بی تو روزها ٬ یک خط دراز ٬ سیاه*
به این لینک می دهم که دوباره خوانی اش بعد تقریباً یک سال٬ این توهم را بهم می دهد که انگار خود ِ خودم آن را نوشته ام.با مناسبت هماهنگ اش. بعد به اطرافم نگاه می کتم ٬ می پرسم ای وای ٬ ۱ سال گذشت واقعاً؟!
*قدسی قاضی نور
خداداد که از "مارک بوسنیچ"ِ مبهوت گذشت و گل دوم را زد و حماسه ی ملبورن خلق کرد ٬دوم دبستان بودم.کلاس شنا داشتم.از زور ترافیک بهش نرسیدم اما.خوب بود.بی نظیر بود.
بازیکن عربستانی که روی زمین می افتاد و بلند نمی شد٬ دوم دبستان بودم.کلاس شنا داشتم.از توی آب گزارش جواد جان را می شنیدم.
علی دایی که گل می زد-با سر - به امارات و عراق و قطر و میلان ٬ چهارم دبستان بودم.کلاس شنا داشتم.خوشحال بودم.
بحرینی ها که با پرچم عربستان رژه می رفتند ٬ اول راهنمایی بودم.کتاب جلد می کردم.تا آخرش دیگر کلاس شنا ندارم.
رحمان رضایی که به ایرلندی ها پنالتی داد ٬ همچنان اول راهنمایی بودم.یادم نیست دراز کشیده بودم یا نشسته تلویزیون می دیدم.
زارع که اخراج شد ٬ که گریه کرد و اخراج شد ٬ داور لعنتی که از فهرمانی انداختمان ٬ چینی ها که کبکشان خروس می خواند ٬ گرمم بود.تابستان بود.کی بود؟!
نصرتی که خوابش تعبیر شد و گل زد ٬ فردوسی پور که فریاد می زد ٬ نزدیک بود گریه کنم.قلبم صدا می داد.می درخشیدم و مغرور بودم.ایرانی بودم.
مکزیک لعنتی...
.
.
.
ادامه ندارد. وطن پرستی ام در همین حد خلاصه می شود.بیشتر از این بلد نیستم.ممنون آقای حمیدرضا به خاطر دعوت.
۱
بابا رفته بستنی بخرد.من سر جا بند نیستم.دائم می پرسم:"زیادی که بد نبود ٬ ها؟!"اولدوز از انگشتر نقره ای توی دستش حرف می زند.از اینکه حس ششم اش هیچوقت تا این اندازه قوی کار نکرده.من نگاهش می کنم.حواسم بهش نیست اما.خودش هم هنوز در حال و هوای صبح سیر می کند.زمزمه می کنم سیمین بری مه پیکری آری...
۲
هیجان دارم.فاصله ی حیاط تا راهرو را صد بار با آوا تند تند قدم می زنیم.گاهی می دویم توی سالن ببینیم بقیه ی گروه ها چطورند.نفس عمیق می کشیم.حداقل ما هماهنگ تریم.بقیه دور میز توی حیاط نشسته اند.مونا ادامه ی از ماه و گل زیباتری آری... یادش نمی آید.
۳
دست گل نارنجی دست مونا بود و سرخابی ه دست من.توی عکس همه تا بناگوش دهن باز کرده ایم.هیچ کدام در آن لحظه فکر نمی کردیم تا این اندازه خبیث باشیم.صدای زیر کسی از سالن می آید همچون پری افسونگری آری...
۴
اولدوز را پیاده کرده و خانه برگشته ایم.تلویزیون کوهستان سرد نشان می دهد.من بی حال روی تخت نشسته ام. Only time گوش می کنم و به عقربه های ساعت خیره ام.سرگشته ی کوی ات منم چه خواهی دگر از من...
5
بعد عقربه ها بزرگ می شوند و خنده ی نیکول کیدمن به اندازه ی یک سال کش می آید و جود لا یک سال روی دو پا صاف می ایستد تا به دوردست خیره شود و Ennya یک سال تکرار می کند Who knows?only time
...
به اولدوز sms می زنم.
"پارسال این موقع رو یادته؟!"
"آره""ولی پونه ٬ هیچ وقت حس ششم ام به اون اندازه قوی کار نکرده بود."
بلاخره هری پاتر ترجمه ی ویدا اسلامیه را خریدم.کاری به این ندارم که از بقیه ی هری بازها چقدر عقبم.فقط نوشتم چون خرید آخرین جلد این مجموعه بهانه ی بزرگی بود برای گفتن چیزهایی که مدتهاست دوست دارم بنویسم.
1.خوب یادم هست روزی که چهارم دبستان بودم و با بابا رفته بودم کتابفروشی "آرش" تا کتاب بخرم.فروشنده که از چند ماه قبل به خاطر خیانتی که درمورد "مربای شیرین"بهم کرده بود ازش متنفر بودم ، پرسید با مجموعه های "هری پاتر" آشنایی دارید یا نه و ما که آشنایی نداشتیم به جای جلد اولش ، "هری پاتر و تالار اسرارآمیز" را خریدیم.بعد از خواندن صد صفحه که چیزی ازش نفهمیدم رفت توی کتابخانه و خاک خورد تا چند سال بعد که فیلم اولش درآمد و من هم به جرگه ی عاشقان هری پاتر پیوستم.در همه ی این سالها من و دوستهام همیشه مفتخر بودیم به این که هری پاتر را زود شناختیم و باهاش بزرگ شدیم و دوستش داشتیم.
2.هنوز هم من عاشق "هری پاتر و جام آتش " هستم.همانقدر که 1984 و کتابهای سالینجر را دوست دارم.
3.مهمترین نکته همینجاست.این که از بعضی آدم ها و پز روشنفکری شان بدم می آید.از اینکه بر اساس سلیقه ی شخصی حکم کلی می دهند و هر وقت اسم هری پاتر می آید اخم می کنند که کتاب هم به این چیپی دیده بودی؟!من نمی فهمم یعنی این همه طرفدار در همه جای دنیا خر تشریف دارند بلانسبت؟!
قبلاً دوبار تیکه پاره هایی از Enemy at the gates رو تو تلویزیون دیده بودم و مسلمه که چیز زیادی دستگیرم نشده بود.در نتیجه به نظرم فیلم کاملاً معمولی ای اومده بود.نسخه اصلیشم از مدتها قبل داشتم ولی هیچ رغبتی برای دیدنش نبود،تا امروز که سه باره دیدمش.
زیاد لذت بردم.بیشتر از هر چیزی روابط سه تا شخصیت اصلی فیلم مجذوبم کرد.چیز زیادی نمی شه راجع بهش گفت. چون قبل تر ، حتماً بارها و بارها در موردش نوشته شده.فقط می تونم بگم واقعاً عالی بود.به مراتب بهتر از Pianist و امثالهم..کلی دوستش می دارم خلاصه.
و همچنان Jude Law :x
منم دقیقاً همینطوری فکر می کنم..
۲.نسبت به جنس مذکر بدبینم. بیشتر٬ به روابط عاشقانه و دوستانه ی هر دو نفری که می بینم.
۳.داشتم فکر می کردم "مستور" از سال ۷۷ تا حالا چه سیر صعودی بی نظیری طی کرده.نثر مزخرفش تو " عشق روی پیاده رو" ٬چه جوری تبدیل شده به جملات نابِ "حکایت عشقی بی قاف...." یا "چند روایت معتبر"؟!
۴.آقاهه می گه هیچ انگیزه و شور و نشاطی تو کارت نداری.میگه هر وقت میای کلاس انگار قبلش یه دعوای حسابی با یکی کردی.می گه بی حسی.چرا هیچوقت لبخند نمی زنی؟!آقاهه حرف می زنه.من همراهش بغض می کنم.نمی دونم چرا.اون هیچی نمی دونه.نمی دونه تمام چیزی که منو یه دختر با انگیزه جلوه می داد ٬ دور ریخته و محو شده.آقاهه نمی دونه از موسیقی و مشتقاتش کم مونده بالا بیارم.نمی دونه چه غم غریبی منو تو ساز زدن همراهی می کنه.نمی دونه جای چه آدمی رو گرفته و با کی عوض شده.اون "هیچی" نمی دونه.
۵.هر شب که چیزی می نویسم ٬ برمیگردم صفحات قبل رو هم می خونم.به اینجا** که می رسم ٬ انگار که با همه چیز کنار اومده باشم ٬ خوب می شم.مثل بچه ی آدم میرم سر درسم.
**:"مسیو ابراهیم گفت: ولی این اصلاً اهمیت نداره.عشق تو به اون متعلق به خودته.اینو کسی نمی تونه از تو بگیره.اینو دیگه اون نمی تونه عوض کنه.اون فقط یه چیزی رو از دست می ده.فقط همین.چیزی رو که تو ببخشی مومو٬ همیشه به تو تعلق داره.اما چیزی رو که نگه داری برای همیشه از دست می دی."(موسیو ابراهیم و گل های قرآن)
۶.گاهی خیال می کنم نسبت به سنم ٬ پوستم زیادی کلفت شده!!
۷. ...
۸.کاش هوا پر از تو نبود...می شد کمی هم دلتنگ تو شد*
*یاشار بشیر زاده
۹. این نوشته ی ساروی کیجا رو چقدر دوست دارم..
۱۰.این روزا فقط تحمل شنیدن منصور و افشین و به قول الهام مبتذل ایرانی دارم. هر چیز دیگه ای جز اینا منو یاد گذشته می ندازه. shit
۱۱ ۱۲ ۱۳ پوچ ...(مدل پرگلکی)
پ.ن:هیچ وقت این همه تنها نبودم..هیچ وقت
به خودم قول داده بودم از تو ٬ هیچوقت دوباره چیزی ننویسم.امشب اما در آستانه ی خفقان به سر می برم.چیزی سخت و تلخ و سنگین درونم به وجود آمده و از بین نمی رود.از خودم ٬ از کسی که الان پشت میز نشسته و تایپ می کند متنفرم.
چند ساعت قبل توی دفترم نوشتم:"به خاطر همه ی ساعتهایی که در اوج نا امیدی ٬ نا امیدم نکردی ممنونم.به خاطر همیشه ای که حرفهام را بی جواب نگذاشتی." و تو درست چند ساعت بعدش ٬ در اوج نا امیدی ٬ نا امیدم کردی.تمام حرفهای خالصانه ی عزیزی را که مدتها مثل بار سنگینی حمل کرده بودم ٬ بی جواب گذاشتی.تحقیرم کردی.
همیشه ٬ در بین همه ی حس های تجربه شده ی با تو ٬ جای چیزی خالی بود.جای کلمه و جمله ای که حقارتم را به اوج برساند.امشب تکمیل شد.
چیزی تمام شده و باور نمی کنی.این بدترین نوع دوست داشتن است.
۱.اصلاً به عنوان محصل که پشت میز می نشینی ٬ چه آخر مرداد باشد چه وسط زمستان ٬انگار که دنیا غمگین شده باشد و اخم آلود ٬ عصرها دلتنگی غریبی می آید سراغت.فکر می کنی هوا زودتر از معمول تاریک و شب طولانی تر می شود.قبول نداری؟!
۲.خیال می کنی تمام شده.گول زدنی که نیست.تمام نشده.
۳.جمعه۸۶.۶.۲ ساعت ۱۱.جای خالی من چی؟!
۴.بعد از شروع کلاسهام توهم ام در مورد"دختری که زیاد می دانست" تماماً از بین رفت .من تقریباً چیزی از هنر نمی دانم.
۵.آقای حمیدرضا واقعاً الکترا-رومئو و ژولیت ٬ تئاتر پیشنهادی شماست؟! &-: