تبليغاتX
پرگوک
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
 

با  خودم تکرار می کنم.من خوبم.من خوبم.من خوبم.ولی نیستم.به همین سادگی.گفتم که فکر نکنید چون نمی نویسم یعنی خیلی خوشحالم.فکر نکنید ها!

+

کسی "آدم ها در گذر زمان" رو خونده؟!یادداشت های دو سال پیشم گویای اینه که من هم زمانی داشتم این کتاب رو می خوندم.ولی الان چیزی یادم نیست. و این باعث شگفتیه.حالا کسی خونده؟!

+

این روزها همه ش شبیه این شعر کدکنی ام:

ای کاش آدمی وطنش را...

مثل بنفشه ها

[در جعبه های خاک]

می توانست ببرد به هر کجا که خواست...

+

فکر نمی کنم هیچ کس به اندازه ی من از پنجشنبه ها متنفر باشه.پنجشنبه ها منو یاد خراشیده شدن دست ژولیت بینوش ِ "آبی" روی دیوار پر از خار و خاشاک و سنگ و کلوخ می ندازه.دقیقاً پنجشنبه های من اینجوریه.

**کسی هست که به وحشتناکیه من اون صحنه رو دوست داشته باشه؟!بعید می دونم.

+

 

پنجشنبه ها دچار این عقده ی فلسفی هم می شم.که چرا من؟!اینجا؟!وسط این آدمها؟!

 

 

 

 

+ پونه
جمعه سیزدهم مهر 1386
 

بعد از دو هفته بی خبری و بی اینترنتی ٬ بعد از کلی حرف تلنبار شده ٬ صدا به صدا نمی رسد.هی من pm  می دهم.هی به صبا نمی رسد.هی هدا حرف می زند.هی من نمی فهمم. بعد با چشمهای جهار تا شده چیزهایی می بینم که انتظارش را ندارم.امید از دور بهم پوزخند می زند.که من دست نیافتنی ام هنوز.بعد از دو هفته بی خبری و بی اینترنتی.با چشمهای چهار تا شده...

 

 

پ.ن:داره کم کم باورم میشه٬ اونی که باخته منم!

 

 

+ پونه