
مطلوب این روزها٬ سرزمین سبز و سرامیکهای داغ کف اتاق و نمایشنامه و میساری و دو کلمه حرفی که هفته ای ۱۵ دقیقه فرصت دارد بگوید و رویای شیرین تصمیمی جدید و او که چشمهایش می خندد.
خوشحال که نیستم.هی از بعضی افکار و اتفاقات و آدم ها خودت را رها می کنی و باز می بینی بهت چسبیده اند.
دلم sound track از کرخه تا راین می خواهد.بی اینکه فکر کنم حاتمی کیا قرار شده فیلم اپیزودیک چیستا یثربی ای بسازد.بی اینکه فکر کنم همه چیز عوض شده.
یک جسم کوچک چوبی گوشه ی اتاق افتاده و غبارهای خاک روش سنگینی می کنند.حالا من هر وقت صدای ویلن می شنوم لبهام کج می شود به طرف پایین.یعنی که هی روزگار...
آدم قرار نیست بدون چند تا دوست خوب که بمیرد.ها؟!آدم اصولاً بدون دوست نمی میرد.حتی اگر همه شان فراموشت کرده باشند هم.امیدوارم...
+++
به شدت خسرو شکیبایی خونم بالا زده از بس که هی یاد "اتوبوس شب" می افتم و تلویزیون سریالهای معوقه پخش می کند.اما جداً این اتوبوس شب عجب فیلمی بود."سرزمین سبز" هم خوب بود.دیدید؟! چه خوب که سال ۷۶ پخش نشد.
+++
یعنی کی می شود دوباره آفتاب غلیظ بتابد پس کله ات و تو کیف کنی و یاد اتوپیای خودت بیفتی؟! من از این هوای ابری و باران های گاه و بی گاه متنفرم.مخصوصاً وقتی قرار باشد فقط از پشت پنجره نگاهش کنی و کسی نباشد که باهاش راه بروی و دستهات یخ کند و کسی حتی که باهاش در مورد باران حرف بزنی و آخر٬ سرت را بکنی توی کتاب که تو امسال کنکور داری...
+++
خوشحالم که "اریک امانوئل اشمیت" فقط ۴۷ سال دارد. یعنی اگر تا به حال هیچی از این آدم نخوانده اید دست کم یک چهارم عمرتان راحت به باد رفته.اعجوبه ای باورنکردنی ست.جناب سالینجر البته ما را ببخشد!
+++
من خوبم.بعد از یک هفته ی کذایی و اتفاقات نحس همراهش ٬ حالا خوبم.