
البته که در تماشای حضرات و بازی های نابشان از فاصله ی چند متری لذتی ست که در انتقام نیست ٬ ولی حضور بیضایی ِ کبیر روی سن ٬ وقتی هیچکس - و یا حداقل خودم - روی پا بند نیست ٬ جداً وحشتناک و سورئال است!!
کاش می شد رفت از آدمه پرسید:"ببخشید٬ شما از من خوشتون اومده؟!"
و بعد اون میگه: "بله" یا میگه: "نه" .این مهم نیست.مهم اینه که تو بعدش دیگه به این سوال مزخرف فکر نمی کنی و با خیال راحت به زندگیت می رسی.
پ.ن:بعد از مدتها شب کانکت میشم.و بعد از مدتها messenger رو باز می کنم.دلم تنگ میشه واسه اون موقع ها.شبهای تعطیل.یه مکالمه ی طولانی.و بعد save کل حرفا.و نگهداریش مثل یه گنجینه ی گرانبها.
جمله ای هست که ۹ روز تمام توی ذهنم می چرخد و وول می خورد و مثل یک پرنده ی در قفس مانده خودش را به در و دیوار مغزم می کوبد. گاهی جیغ می کشد و گاهی آرام و رام است. روزنه ای نیست که بیرون بیاید.روزهاست سختش شده.
دارم بهش فکر می کنم که دختر کناری از بس بد سلیقه و بی خاصیت است پرده ی پنجره ی اتوبوس را می کشد تا آفتاب اذیتش نکند.من داشتم از آفتاب داغ زمستانی وسط این همه سردی حظ می کردم .
اینجور غیر معمول زنی را دوست داشتن برای من عجیب و شگفت انگیز و باورنکردنی ست.۹ روز شده که دارم به این جمله فکر می کنم.من حالا فقط دوست دارم روبروش بنشینم.دوست دارم ساعتها ٬ ماه ها٬ سالها ٬ با پوست آینه وار صورتش ٬ با چشمهای سیاه و سیاه و سیاه و موهای رها و وحشی اش ٬ حرف بزنم.دوست دارم هی از فیلم هایی که دیده ٬ از فراوان کتابهایی که خوانده٬ از دنیای خاص و دیوانه اش حرف بزند. "تنهایی پر هیاهو " ی "هرابال را ٬ با ترجمه ی "دوایی" کبیر دوست دارد..اورد من هم بخوانم.دوست داشتم به صفحات کتاب نگاه کنم فقط.به بعضی جاهایی که خط کشیده بود و اگر من بودم هیچوقت خط نمی کشیدم. از بس که چیزهای غریب را دوست دارد.
من ادم عجیبی شدم.در آستانه ی پوست اندازی جدیدی به سر می برم انگار.
پ.ن: تایتل بالا به مقدار کافی گویا هست؟! حالا نه این که من سلاخ باشم.ولی حالم مثل همان سلاخه ست.
پ.ن ۲:من همیشه از حال و هوای کریسمس و بچه های بلوند خوشگل و پالتوهای قرمز خوشم می آمده.خوب که چی؟! همینجوری...