
جمعه شب ٬ وقتی از آخرین اجرای "ملاقات بانوی سالخورده" برگشته بودم و حس خوب در تمام رگهای بدنم جاری بود می خواستم بنویسم که" حس خوب امشب را مدیون حمید سمندریان و گروه خوبش و آقای ایل (پیام دهکردی) و سیگاری که در سکوت سه دقیقه ای سالن و تماشاگران دود کرد ٬ هستم." ولی ننوشتم. چون مثل یک خرس خسته بودم و خواب را به ثبت یکی از بهترین شبهای زندگی ترجیح دادم.دیشب وقتی جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و بازی رم با میلان را می دیدم ٬ می خواستم بنویسم که " طرفدار یک تیم قوی بودن هیچ لذتی ندارد.امید در آدم کشته می شود و هیچ حسی برای برانگیخته شدن باقی نمی ماند."من دیشب با این حقیقت روبرو شدم که "فوتبال دیگر هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد" و این واقعیتی بود که باعث شد من که مثل یک خرس خسته بودم ٬ خواب را به تماشای یک نیمه ی دیگر بازی ترجیح دهم.
در آخرین روزهای سال ٬ چیزی که می دانم و به آن اعتقاد دارم تنها یک جمله است.اینکه از آخرین روزهای سال متنفرم.و این چیزی نیست که تازه فهمیده باشم.سال هاست که با این حقیقت دست و پنجه نرم می کنم...
اولین نشانه های چای خور شدنم آرام آرام ظاهر می شود.من معتقدم برای هرکس ٬ این می تواند یک لحظه ی خاص و ناب باشد.لحظه ای که ناگهان ارامش مطبوع و متانتی که به همراه دارد و به آدم تقدیم می کند ٬ درک می شود و بعد از آن یک صفت چای خور قهار به تو اضافه می شود!اینها همه همراه می شود با گرده افشانی زودتر از موعد گل ها و چشم های اشک آلود و قرمز و ورم کرده و دستمالهای خیس مچاله شده ی گوشه و کنار اتاق.درست حدس زدید!ما خوبیم...خوب!ظهرها غذاهای خوشمزه می خوریم . موسیقی خوب گوش می دهیم.پنجره های بزرگ کلاس را باز می کنیم و مست از هوای دنیا در رویای بعد از کنکور غرق می شویم.فیلم سفارش می دهیم و نمی ببینیم.با همین بهانه های کوچک خوشحالیم...
۱.من آمدم بگم که از این "سنتوری" با آن بازی نُنُر و عجیب سیامک خواهانی و شل و ولی گلشیفته و منطق آبکی کلی ش ابداً خوشم نیامد.با این حال هر روز دارم تو سر خودم می زنم که محض رضای خدا به این حساب کذایی پول بریزید.کرمتان اندازه ی نرخ سینما فرهنگ هم نبود مهم نیست!
۲. لذت بزرگ این روزهام ٬ کشف این آهنگ وسط سی دی های فراموش شده است. بی اغراق دارم باهاش زندگی می کنم!
۳.جمعه یک امتحان بزرگ و مهم دارم!
۴.از این همه کمک برای انتخاب کتاب هیجان زده شدم!