
--آرزو داشتم من و میساری و فروغ ( با همون سیگار توی دستش که الان از تو پوستر معلومه) یه شب تا صبح بشینیم چایی بخوریم و شعر بخونیم.همین...
--اختراع دستگاه و یا کشف ماده ای برای اطلاع از احساسات آدمها....
--همه ی دست شویی های جنگلی و بین راهی و پمپ بنزینی و مسجدی و فروشگاهی ایران یه روزی تمیز و خوش بو و براق باشن...تمامشون!
--یه پسر مثل علی ِ " به همین سادگی" داشته باشم.
--تو فرانسه ی قرن نوزده زندگی کنم.(هیجان انگیزتر از این سراغ دارید؟!)
--یه نمایشنامه بنویسم پیتر بروک اجراش کنه و چند سال بعدش هم با کارگردانی بیضایی اجرای مجدد بشه.
--من ٬ سالینجر ٬ امانوئل اشمیت ٬ براتیگان ٬ چخوف٬ کیشلوفسکی ٬ انیشتن٬ پیکاسو و سهراب سپهری و آقا تئاتریه و برای اینکه بین این همه مرد حوصله م سر نره ٬ ستاره و صبا و سمانه و شاید هم جومپا لاهیری ٬ وسط یه دشت سرسبز ٬ زیر سایه ی یه درخت پیر بشینیم حرف بزنیم.حرف بزنیم.حرف بزنیم.
پ.ن:اینها هفت آرزوی قابل نوشتن من بود.وگرنه...!
هیچ بهانه ی خوبی برای ثبت نکردن سال نو پیدا نکردم. توی فکر و خیال خودم غوطه ور بودم و هیچ چیز را به موقع انجام ندادم.وقت تحویل سال آنقدر مشغول صاف کردن موهام بودم و به چیزهای پرت فکر می کردم که یادم رفت برای چیزی دعا کنم.چند دقیقه بعد از صدای ساز و دهل تلویزیون ٬ هول هولکی ٬ برای قبولی کنکور آرزو کردم.فقط چون عذاب وجدان نداشته باشم.
تا سیزدهم نیستم.روزی ۱۳ ساعت توی قرنطینه ام.کنکور...درس...!
بعد از همه ی اینها ٬ مثل هر سال برای خودم و همه ٬ آروزی همه چیزهای خوب و خواستنی را دارم.من برای هشتاد و هفت برنامه های بزرگ دارم!