
میبینی؟! توان حرف زدن آدم ها تحلیل رفته.کسی اگرگاهی خیال کند باید با کسی درد ودلی کند تا گره دلتنگی اش باز شود ٬ حسابی لوس و بدبخت است.شماره های موبایلت را هزار بار هم که از بالا تا پایین و برعکس مرور کنی ٬ از روی اسم تک تک آدمها حسرت زده عبور خواهی کرد.تنهایی آدم ها ٬ با تعداد شماره های زندگیشان رابطه ی مستقیم دارد.هرچه شماره ها بیشتر باشند ٬ تنهاییشان پررنگ تر جلوه می کند.امروز کسی ٬ اگر خودش را خوب تحمل کند هنر کرده.این چندمین حقیقتی ست که می فهمم.آدمی تنهاست.تنها می ماند.
فرانکو!امروز وقتی دیدم پنالتی رم را کسی جز تو می زند دلم گرفت.مطمئن شدم که پیر شدی.نمی فهمم چرا همیشه دوست داشتم خیال کنم ٬ هنوز بیست و پنج ٬ شش ساله ای.ولی نیستی.از خشونت و شور و هیجان سالهای قبلت خبری نیست.خشم مبارزه در صورتت موج نمی زند.با ضربه ای ٬ چیزی ٬ می افتی زمین ٬پات درد می گیرد ٬ الکی سه بازی از دست می دهی.دیگر فرت فرت کارت قرمز نمی گیری.حالا گل که می زنی ٬ آرام شادی می کنی. اسطوره وار قدم برمیداری.رفتار پدرانه ات زودتر از هرچیز خودنمایی می کند.تو حالا قبل از اینکه یک جیالوروسو باشی ٬ یک پدری.
به یورو ۲۰۰۸ فکر می کنم که نیستی.مفت نمی ارزد.ایتالیا چیزی کم دارد.باورش سخت است.تو پیر شدی فرانکو!
یک حقیقت تلخ دیگر٬ به همه ی حقایق تلخ زندگی ام اضافه شد."من دیگر ٬ گوجه سبز دوست ندارم!"
اگر "مارک انتونی" یک آهنگ خوب داشته باشد ٬ از بین خیلی های بد ٬ همین یکی (+) است که قاطی شده با این روزهای مستی و خرابی من و خیلی باور نکردنی گویای همه ی دیوانگی های این روزهام است.
من در مورد دیشب ٬ در مورد تک تک ثانیه های عجیب و خاص و دراماتیک دیشب ٬ و حس شیرین و تب گونه ی همراهش که انگار به همین زودی از من آدم دیگری ساخته ٬ هیچ چیز نمی توانم بنویسم.این اضافه می شود ٬ به همه ی حس های اعجاب انگیز و غیر قابل توصیف دیگر.
انگار که من و یک دوست قدیمی ٬ بعد از مدتها که از هم دور بوده ایم ٬ پشت میز کافه ای خلوت نشسته ایم . و هیچ کدام حرف نمی زنیم...