
ساعتهای کلافگی این روزها را «میساری » با زنگ زدن های هر از گاهش تحمل پذیر می کند. داستان کوتاه می خواند و از پشت خط موزیک می گذارد وگاهی ٬ از فیلمی که آن روز دیده حرف می زدند تا احساس پوسیدگی سرتاپایم را لبریز نکند.بهش می گویم "عجیب ِ خاص ِ دوست داشتنی." او تنها دلگرمی بزرگ این روزهای سخت و بی خاصیتی ست.
بعد «عمران صلاحی» است که جور همه ی تلخی های بی خود و باخودم را ٬ با نوشته های ِ کوچک ِ شیرینش می کشد:
«برای شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم.بیرون بیمارستان غلغله بود.چند نفر سر جای پارک ماشبن دست به یقه بودند.چند نفر مسافر کش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وار حیاط بیمارستان که شدیم ٬ دیدیم جایی است آرام و پر درخت.بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو می کردند.بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:"من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر صحبت کنید."پروانه ی زیبایی روی زمین نشسته بود.بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که زیر پا له نشود.آمد آهسته پروانه را برداشت و بر کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بلاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این ور دیوار است یا آن ور دیوار.»
هفده روز خیلی کم نیست؟!
«اینک آرامشی ست طوفانی که به من بازمی گردد.آرامشی که در خطوط متروک صحراها - که روزگاری به خاکستر ِ گندم های سوخته می پیوست - نیز نمی توان جست.آرامشی که از یک پایان - نه پایان ِ پایانها - سخن می گوید.شاید پایان یک فصل.نه سر انجام همه ی سالها.آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید نه اختتام دردناک ِ یک مجلس سوگواری را.نه می گوید و نه توان گفتن در اوست.»
نادر براهیمی ...