تبليغاتX
پرگوک
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
 

ساعتهای کلافگی این روزها را «میساری » با زنگ زدن های هر از گاهش تحمل پذیر می کند. داستان کوتاه می خواند و از پشت خط موزیک می گذارد وگاهی ٬ از فیلمی که آن روز دیده حرف می زدند تا احساس پوسیدگی سرتاپایم را لبریز نکند.بهش می گویم "عجیب ِ خاص ِ دوست داشتنی." او تنها دلگرمی بزرگ این روزهای سخت و بی خاصیتی ست.

بعد «عمران صلاحی» است که جور همه ی تلخی های بی خود و باخودم را ٬ با نوشته های ِ کوچک ِ شیرینش می کشد:

«برای  شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم.بیرون بیمارستان غلغله بود.چند نفر سر جای پارک ماشبن دست به یقه بودند.چند نفر مسافر کش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وار حیاط بیمارستان که شدیم ٬ دیدیم جایی است آرام و پر درخت.بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت و گو می کردند.بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:"من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر صحبت کنید."پروانه ی زیبایی روی زمین نشسته بود.بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که زیر پا له نشود.آمد آهسته پروانه را برداشت و بر کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بلاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این ور دیوار است یا آن ور دیوار.»

 

هفده روز خیلی کم نیست؟!

+ پونه
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
 

«اینک آرامشی ست طوفانی که به من بازمی گردد.آرامشی که در خطوط متروک صحراها - که روزگاری به خاکستر ِ گندم های سوخته می پیوست - نیز نمی توان جست.آرامشی که از یک پایان - نه پایان ِ پایانها - سخن می گوید.شاید پایان یک فصل.نه سر انجام همه ی سالها.آرامشی ست غریب که نه رسیدن را می گوید نه اختتام دردناک ِ یک مجلس سوگواری را.نه می گوید و نه توان گفتن در اوست.»

نادر براهیمی ...

+ پونه