تبليغاتX
پرگوک
یکشنبه سی ام تیر 1387
سانی واریونی کجاست؟
 

بعد از خواندنش هیجانی داشتم - حالا ندارم- که سریع پریدم پشت کامپیوتر و نشستم که تایپ کنم.اول ِ کار ماندم.نمی شد بنویسم این بهترین چیزی ست که از سلینجر خوانده ام.از «فرنی و زویی» خجالت می کشیدم.با "این یک داستان خیلی خوب است." هم حق مطلب ادا نمی شد.حالا هم نمی شود.صفحه ی ۵۴ «نغمه ی غمگین » را باز کنید.«برادران واریونی» را بخوانید.بدانید و باور کنید که سلینجر با کلمات جادو کرده.و این کاری ست که جز از او بر نمی آید.همین!

+ پونه
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
 

از هر خاطره ای

خانه ی سبزش بیشتر.

همیشه...

همواره...

 

 

+ پونه
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
 

تهران بلال کبابی و هندوانه ی کنار دریا ندارد.هوای مرطوب و عجیب ندارد.تهران ماسه ی ساحل ٬ کیک شنی ٬ میرزا قاسمی و موج بازی وسط آب کثیف ِ شور ندارد.تهران بسکین رابینز با چاشنی سپینود مهربان و دوست داشتنی و دختر ماه اش ندارد.در تهران نمی شود تا صبح کنار این خانوم دراز کشید و حرف زد و حرف زد و حرف زد.تهران خستگی ٬ اشک ٬ رخوت و بی حوصلگی دارد.در تهران باید فقط خوابید.

+ پونه
شنبه بیست و دوم تیر 1387
وقتی رعد و برق می شود بیدارم کن
 

شب ٬ وقتی قدم زنان از حیاط می گذشتم و آرزو می کردم که فاصله ی پارکینگ و حیاط تا پله ها  هرگز تمام نشود فهمیدمش.مثل دندان دردی ناگهانی بعد از خوردن آب یخ.

حفره ای  ست درون من.که امشب دریافتمش. که بی اینکه بفهمم ٬ با گذشت روزها عمیق و عمیق تر شده.حفره ای ست که سایه اش پهن شده روی تمام حالات و حرکات و رفتارم.حفره ای که با فیلم و داستان و شعر ٬ با وبلاگ نوشتن و رستوران و ساز و رقص پر نمی شود.با اتو کردن لباس ها و سالاد درست کردن -کارهای مورد علاقه ام- هم.با پیاده روی های طولانی و ماشین سواری های شبهای تابستان حتی.حالا می فهمم. که تلاشم برای دوست گرفتن بعضی آدم ها ٬ و گاهی بیزاری از بعضی دیگر ٬ همه برای پر کردن همین حفره ای ست که امروز فهمیدمش. حفره ای که باید پر شود.تو بگو چطور ٬ کجا و با چی؟!

+ پونه
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
 

 اتفاق دیروز عجیب نبود.هشدار ساده ای بود یعنی که تو داری اینجا زندگی می کنی.اینجا...می فهمی؟!دیشب همچین حسی نداشتم.ولی حالا - و تمام امروز - دلم برای خودمان می سوزد.ما کاری نمی کردیم.ما اصلاً یادمان نبود که آن روز لعنتی ۱۸ تیر است.ما فقط داشتیم حرف می زدیم.ازچی؟! از فیلم و کتاب و تئاتر و درس و دانشگاه.می فهمی؟!

+ پونه
دوشنبه هفدهم تیر 1387
 

فکر می کنی افسردگی بعد از زایمان تحمل ناپذیرتر است یا بعد از کنکور؟!

+ پونه
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
 

خوب من اصلاً حس نمی کنم کنکور دادم فقط یه چیزی ته وجودم میگه نباید یه لحظه ام  خونه بمونم و باید خودمو با فیلم و کتاب و تئاتر و وبلاگ و حمید امجد خفه کنم.دارم خفه میشم...

+ پونه
شنبه هشتم تیر 1387
 

باید چیزی بنویسم.چیزی که ناباوری ام را گویا باشد.پیدا نمی شود...

از من و بغض توی گلوم کاری ساخته نیست.از آدم بودنم بدم آمده.ساعت ها قبل زنگ لعنتی تلفن به صدا در آمده و من هنوز گنگ و مبهم به همه جا نگاه می کنم.هنوز هم...حالا هم...

چیزی بی خاصیت تر از کلمات سراغ داری هدا ؟

+ پونه
جمعه هفتم تیر 1387
 

دیگه اینکه  "ساز دهنی" مال کیه و میکل آنژ چه جوری مجسمه می ساخته که یازده سال درس خوندن نمی خواست.می خواست؟!

 

 

پ.ن:فعلاً همین!

+ پونه
یکشنبه دوم تیر 1387
این دست خط یک آدم کنکوری ست که می خوانید
 

 آخرین قدم ها را به سختی بر می دارم.کتاب ها را دوره می کنم و تقریباً چیزی نمی فهمم.

به دعای شما نیاز دارم.برای نهایت دقت و تمرکز و اعتماد به نفس...

۵ شنبه عصر فراموشم نکنید!

 

 

تا آن موقع سر نمی زنم.احتمالاً.

+ پونه