
شنبهها خوب بود.روز دلپذیر هفته بود.از سایهی پنجشنبه و جمعهی نفرتانگیز بیرون میآمد و مثل آفتاب دمِ صبح رنگ داشت.شنبهها چهار ساعت تاریخ هنر داشتیم و عصرش یک ربع فرصت بود که با مهسا حرف بزنیم.میبینی؟!شنبهها خوب بود.شباش «دوقدم مانده به صبح» بود و شعر و تئاتر.حالا نیست.مهسا نیست و تاریخ هنر هم.شنبهها حالا ٬ تکرار ملال آور روزهای پیش است.و هیچچیز با دیگری فرقی ندارد.زندگی فرقی ندارد.باشد یا نه.
پ.ن: اگه دیشب اون همه حس گرم و روشن از دیدن «ضیافت» یادم نمی یومد.که من یه دختر هفت ساله ام و رفتم این فیلمهرو ببینم و شادم٬ میتونستم تا صبح به کیمیایی فحش بدم با این فیلم ساختنش.
ظهر بیدار میشوم.vh1 میبینم.ناهار میخورم. میخوابم- تا عصر -.یک «دینگ» با کمانچه میزنم.دو صفحه نمایشنامه میخوانم.-خوبی نمایشنامه این است که تند تمام میشود-.شب وصل میشوم نِت.تا صبح ول میگردم .قبل از خواب محلول پاک کننده به صورتم میزنم.دو دقیقه با موبایل رادیو گوش میکنم.میخوابم.و بعد دوباره...دوباره...دوباره...
[برای ثبت در تاریخ - گشاد بودن لذت چندانی ندارد]
فرق دوست با رفیق میدونین چیه؟ دوست اونی ِ که ممکنه لحظات خیلی خوبی هم باهاش داشته باشی ، رو اعصابت هم نباشه ، با هم حال کنید ، خیلی با همدیگه مناسبت داشته باشید اما مشکلی بینتون بوجود نیاد همدیگه رو درک کنید ، درد دل کنید ، محرم همدیگه باشید و یه چند تا استیتمنت و فریز معمولِ دیگه از همین دست ، اما رفیق اونی ِ که همه اینا رو که داره هیچی ، به کنارش خاص هم باشه ..خاص از نظر من یعنی چی؟ یعنی در شرایط خاص ، خاص رفتار کردن اگرنه که اون جمله های بالا رو به تنهایی خیلی ها میتونن باشن !! خاص یعنی صبر ِ خاص داشتن ، درک خاص داشتن ، تحمل خاص داشتن ، همدردی خاص کردن ...
من مدتهاست عاشقانه ننوشتم.فراقنامه زیاد دارم ولی عاشقانه خیلی وقته.شاید چون خیلی وقته هیچکس و اینجور ساده و راحت دوست نداشتم.همیشه دوست داشتن آدما به شکل خاص ٬ تو حالتای بغرنج قرارم داده.حالا میخوام بگم مرسی که هستی.و مرسی که دوستداشتنت راحته و صمیمی.اما تو هنوز هیچی نمیدونی.و این هیچی ندونستن مثل همهی حسهای دیگه منو غمگین میکنه.و انگار که این لازمهی دوست داشتنه.و بدون این به آدم نمیچسبه.و اگه یه روزی به نتیجه برسه٬ آدم به خودش میگه فایده نداشت.خیلی به خاطرش زحمت نکشیدم.و من الان تو اون مرحلهام که احساس میکنم باید حالا حالا ها زحمت بکشم.و به سکوت بینمون بی اعتنا باشم.و فقط باشم.و خوشحال باشم که هستی.راحت و صمیمی.
به ستاره اساماس میزنم.«چه شبی.چه شبهایی...» جواب میدهد.«کِش دااااااااااااااااااااااااااار...»
به قول جنابِ خواب بزرگ تابستان غریبی ست.و من نمیفهمم چرا و چطور روز به روز غریبتر می شود.و بیهودهتر.شبها وقتی حس پوسیدگی از سر و رویمان چکه میکند وصل میشویم اینجا.ما رفیقتر ها ٬که همیشه خیال میکردم خیلی فان تشریف داریم و حرف هم را خوب میفهمیم و کلاً گروه مَچتر از این وجود ندارد ٬ بعد از سلام و احوال پرسی به بنبست میخوریم.شبمان خنثی و بیحال و خالیست.سیگار نمیکشیم.ماشین دودر نمیکنیم.شیشه و کرَک ندیدهایم.خودمان را - به زور - بستهایم به فیلم و کتاب.روزی میرسد که بپرسیم٬ خوب...تا کی چخوف و همینگوی و فاکنر؟!آخرش که چی؟!
حوصله ی هم را نداریم.منتظر چیزی نامعلومایم.خسته... گرفته ...