تبليغاتX
پرگوک
شنبه سی ام شهریور 1387
 

و گاهی باید منتظر اتفاق بمونی.
اتفاقی که زندگیت رو عوض کنه.

نشونه ها کافی نیستن.
نشونه ها همیشه هستن. باید آدم دیدن رو یاد بگیره.

باید دنبال حادثه گشت  [+]

+ پونه
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
 

به جایی رسیده‌بود که سرعت حرکت انگشت‌هاش برای تایپ اس‌ام‌اس ٬ کفاف انبوه حرف‌های تلنبار شده‌ی ذهنی‌ش را نمی‌داد.ترس از فراموشی داشت خفه‌ اش می‌کرد.آخر مجبور می‌شد سکوت اختیار کند.موقعیت‌های تراژیکی را از سر می‌گذراند.

+ پونه
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
 

دیدیم مُد شده.گفتیم ما هم درصد کتاب‌خوانی‌مان را به رخ بقیه بکشیم.قرار شد برای کتاب‌ها «پشت جلد» بنویسیم.بهتر از پشت جلد‌های خودشان.ببینید و تعریف کنید!

 

+ پونه
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
 

«یِرما» ی «رضا گوران» را ببینید.یک نمایش آبرومند از آب در‌آمده.البته که موقع برگشتن به خودمان شک کردیم." نکند سطح سلیقه‌مان آن‌قدر نزول کرده که هر کار متوسطی را خوب ببینیم."شاید.نمی‌دانم.یرما٬یک «مهدی پاکدل» خوب دارد که مونولوگ قشنگ می‌گوید.و یک بازیگر زن خوب که جز اینکه صداش کمی زیادی آرام است مشکل دیگری ندارد.و کافه‌ی تئاتر شهر بد است.و من فردا باید توی رشته‌ای ثبت‌نام کنم که هیچ‌وقت بهش فکر نکرده بودم.توی دانشگاهی که قد یک خانه است.یک خانه ی آجری قشنگ.که به هیچ‌کجای خوبی نزدیک نیست.باید بپرم وسط آدم‌های موبلند ِ سیگاری ِ به آخر خط رسیده‌ای که شاید روزی هم‌رنگشان شوم...

+ پونه
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
 

هوس می‌کنم همین روزها٬ یک‌بار دم غروب ٬ یک چادر سیاه -یک چادر سیاه واقعی - بندازم روی سرم.مثل «لیلا»ی مهرجویی بپرم وسط خیابان.کسی را نشناسم و کسی نشناسدم.پر ِ چادره را ول کنم روی هوا.بگذارم هرجا دل‌ش خواست برود.خیابان خیس باران‌خورده و هوا پر از عطر خاک باشد.همه‌ی هق هق‌م را سر همین چادره خالی کنم.با همین چادر سیاه سبک شوم.بپرم هوا و غم‌م نباشد.با یک چادر سیاه.یک چادر سیاه واقعی.

+ پونه
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
 

آدم گاهی به مرحله‌ای می‌رسه که احساس می‌کنه اگه صبح پاشه و واسه مدتی بی‌خبر بذاره بره یه ناکجایی ٬ هیچ خللی به زندگی آدمای اطرافش وارد نمی‌شه.و این احساس بدی‌ه...

+ پونه
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
 

گفتم از اینکه همه چیز ِ دنیا به طرز وحشتناکی حساب شده پیش می‌رود خسته‌ام. که  ته همه چیز به همه چیز مربوط می‌شود.از این که من اینجا نشسته‌ام و انگار که هیچ ازم بر‌نمی‌آید.و انگار که اختیار هیچ‌چیز با خودم نیست و قرار نبوده باشد. و لعنت به روند طبیعی هر چیز. گفت هوم‌م.گفت می‌فهمم...

+ پونه