
کم کَمَک به آدمی تبدیل میشود ٬ که هیچچیز «شاداب»اش نمیکند.صبحِ زود بیرون میزند و عصر ِ تاریک ٬ خسته و غمزده برمیگردد.از بیشتر آدمهای اطرافش ناامید شده و هر شب قبل از خواب ٬ به سبک مرجان ِ «پرسپولیس» ٬ انگشت اتهام به سمت خدا دراز میکند.انبوه کتابهای نصفه نیمهی روی میز ٬هر روز حالاش را به هم میزند.به لیست «نفرت انگیز»هایش حیاط دانشگاه و آدمهاش اضافه شده و این در حالیست که فهرست دوست داشتنی هاش مدتهاست دستنزده مانده.از قدم زدن زیر آفتاب چند وقتیست که لذت نمیبرد.دلش« جان کافی ِ» «گرین مایل» میخواهد که دستِ دوستی گردناش بیندازد تا با هم بگویند:«خستهایم رئیس...داغونیم...»
و از دلخوشیهای دنیا دیدن «کنعان» میتواند باشد٬ که به تحمل یاس ِ ناشی از تماشای «دعوت» میارزد.
پ.ن:"آدمها «خوندماغ» میشوند و به وقت خوندماغ شدن به آن آغوش امن تاریک محتاجند..."
پ.ن:بوی مهربان ٬ ماه نامهربان[ + ]