
یعنی «پیام یزدانجو» نمیدانسته ٬ یا میدانسته و نخواسته بنویسد که لغت «Came» وسط یک درگیری عاشقانه ٬ «آمده بود» معنی نمیدهد؟! گر واژهی «ارضاء شدن» مشکل داشت ٬بهتر نبود اصلاً بیخیال آن جمله و اتفاقاتش میشد؟!
---بعد از ماساژ ٬ "نعنا دیرت" لباس مخصوص بیسبالام را تنام کرد.پنج دقیقه طول کشید تا لباس را تنام کند.این کار را خیلی با احساس میکرد.لباسام را که کامل تنام کرد حالی به حالی شده بودم و کفشهام را که پام کرد دیگر آمده بودم(!)نعنا دیرت کارش را با نوازش ظریف و عاشقانهی میخ کفشها تمام کرد.---
در رویای بابل-ریچارد براتیگان-صفحهی ۶۷
آقای هیچ به لکههای شیر ِ ریخته شده روی سفیدیِ گاز نگاه می کند و در تلاش است ٬ آخرین باری را که موهاش با مقدار زیادی کف شسته شده به یاد آورد.دستمال نارنجی خیسی برمیدارد و به لکهها می کشد.اگر خانم هیچ وجود داشت ٬ فرزتر و دقیقتر این کار را انجام داده بود.به خانم هیچ فکر کرد و چیزی یادش نیامد.تصویر دامن ِ حریر و سفید پیراهنی از ذهنش گذشت.به جشن عروسیاش با خانم هیچ فکر کرد و چیزی یادش نیامد.به لکههایی که دیگر وجود نداشتند نگاه کرد و خیالش از تمیزی گاز راحت شد.ظرف را دوباره پر از شیر و شعله را روشن کرد.خواست سوت بزند.لبهاش به هم خورد و صدایی به گوش نرسید.به سوت زدن فکر کرد و چیزی یادش نیامد.
من اینجا ٬ امروز ٬ سه سالهام.هیچ کودکی را سراغ ندارم که در طول سه سال اینهمه تغییر کرده باشد و تغییر آدمها را به چشم دیده باشد.حالا تو هی بگو : تغییر آدمها نه.تغییر شرایط.
آدمهایی اینجا را میخوانند که دوست ندارم.
از بعضی نوشتههایش بیزارم.
اما خُب.
تمام نوشتههای تابستان ۸۵ را بینهایت دوست دارم.
بعضی از کامنتها را هم.
اینجا را نگه داشتهام ٬ که هر وقت کسی را دیدم که میگوید :هی فلانی٬ ازخودت بگو .سریع آدرسش را براش بفرستم.
که خودم را ٬به جایی وصل نگهداشتهباشم.
بدیش این بود که ستاره گریهش گرفته بود و قرار بود مامانش بیاید دنبالش و وسط هوای ابرگرفتهی بعدازظهر نمیشد عینک آفتابی زد.بدیش این بود که شب یلدا بود و خانهی مامانبزرگ و خندهی زورکی.بدیش این بود که سرد بود و آدم نای حرکت نداشت.بدیش این بود که چیزی که زمانی خوشحال کننده بود ٬ حالا قابلیت ارضاکنندگیاش را از دست دادهبود.بدیش اشتباهی بودن آدمهاست.که همیشه یک آدم اشتباهی را دوست میگیرند.و آدم اشتباهی آدم اشتباهی دیگری را.و از این مجموعهی آدمهای اشتباهی یک زنجیرهی پیوستهی وحشتناک به وجود میآید که به یک بیقراری مطلق ختم میشود.بدیش این بود که بد بود.از بیخ.
پ.ن:خانوم عین.میم.امروز یک جایی وسط چهارراه ولیعصر ٬وسط پیادهروی و سردی و بی حسی -میدانی که کجا را میگویم-من دوست داشتم بغلت بگیرم آرام.و نگرفتم خب. و به جاش گفتم هی...آجیلارو نگا! و کاش همهچیز راحتتر بود کمی.بغل گرفتن تو حتی.