
آرزو کردن هم سخت شده حتی.کاش میشد خواست . که با صدای تقهای ٬ چک چک شیر آبی ٬ دینگ گوشی موبایلی ٬ از خواب بیدار شوی.ببینی روی کاناپه خوابت برده و تلویزیون دارد بازی یوونتوس-رئال باشگاه های اروپای ۲۰۰۴ را نشان میدهد.ببینی تمامش خواب بوده و تو فقط بیست دقیقه از بازی را از دست دادهای.ببینی یوونتوس در همین بیست دقیقه ۲ گل جلو افتاده و تو و تمام اینها و اینروزها و این زمستانها را در همان بیست دقیقهی کذایی خواب دیدهای.بعد بلند شوی به مسواک زدن.توی آیینهی دستشویی به خودت نگاه کنی و توی دلت بگویی:«یعنی میرسد روزی که من ابروهام را برداشته باشم؟»
من دستهام را بالا گرفتهام.و تصمیم دارم لبخندم را پهن کنم روی همهچیز.من دستهام را بالا گرفتهام و به عین.میم که میگوید انگار نه انگارت باشد ٬ و بگذار خودش برود هرکجا که خواست٬ گوش میکنم.من دستهام را بالا گرفتهام و عین خیالم نیست که خودم ٬ خودم را یاد «مونس فردوس» میاندازد.مونس فردوس یادت هست که کجا بود و چه بود؟!
ی.ب. میگوید که توی یکی از کارتونهای قدیمی «نیویورکر» دختری بوده تکیه داده به پنجره ٬ که از قولش نوشته بودهاند:«پدر و مادر عزیزم.به خاطر بچگی شادم شما را نمیبخشم.اینجوری نگذاشتید که من ٬نویسندهی بزرگی شوم.»