
دیروز «هیچ» را دیدم.کف زمین نشسته و کاغذ بزرگ و طویلی جلوش پهن بود.با انبوه مدادهای رنگی اطرافش میخواست طرحی بکشد و نمیتوانست.مدتی گذشت.سرانجام٬ آهی از ناتوانی کشید و عرق پیشانیاش را پاک کرد و زمزمهکنان گفت:«و دنیا با وقاحت تمام هنوز قطار دارد...»
بعد رو کرد به من و دستش را جلو آورد.میدانست مدتیست منتظر ایستادهام.تراشههایی رنگی از مدادهایش ٬پخش شد روی دست من و آن را پُر از رنگ او کرد.
معذب گفتم:«شاید باید دیرتر میآمدم.»
گفت:«هر وقت دیگری هم که میآمدی به نظرت زود بود.»
سکوت بود که موج می زد و آفتاب.
پرسیدم:«تو نقاشی؟!»
کمی فکر کرد.
«مطمئن نیستم.»
بیشتر از این نمیشد حرف زد.از راهی که آمده بودم برگشتم.
این یک مقنعه ٬ پیدا شده از اعماق چمدانی قدیمیست که یک آقای پدری ٬ سیزده سال پیش که سی و پنج سال بیشتر نداشته ٬ با حوصله اسم و شمارهی کلاس دخترکش را روش دوخته.او در آن شب اوایل پاییز ٬ مطمئناً گمان نمیبرده که روزی ٬ در آیندهی نسبتاً دوری ٬برسد که با دخترش پنج ماه کامل حرف نزند.اینجوریهاست کلن.
میخواهم قصه بنویسم.قصه نوشتن میتواند مثل پارچهای مرطوب و سرد تب دردهای زیادی بی درمان ِ زندگیات را مهار کند.تو فکر کن این «تو» هیچ تویی نیست که من در دنیا دیده و با او زندگی کرده و خندیدهام.میگفتم. ساعتهایی که کمی از عصر گذشته٬ ساعتهایی که آفتابی کم رمق و گرمایی مطلوب هنوز بر دنیا حاکم است و تاریکی هنوز یادش نیامده که بیاید ٬ این حوالی ٬ من آنقدر با شدت و عمیق و طولانی به تو فکر میکنم که هیچ بعید نمیآید همان حدود به من زنگ بزنی و یا اس.ام.اسی که «تو الان داری به من فکر میکنی؟»
می گویم اینجوری ست روزها و عصرها و همیشهی من.همینقدر شدید.و امروز عصر که کتاب جدیدهی دوائی تمام شد و به نوشتههای عزیزی که خواندهام کلن پیوست و رفت ٬ به ماریاها و بهرامهای زندگیام فکر کردم که تو در راسشان بودی و گل سرسبدشان و من دلم مثل همیشه که چیزهای خوب و خواستنی میخواهد ٬ جاده و من و تو و ماشین و آفتاب خواست.و موسیقی خوبی از سرزمینهای جنوبی امریکا .که از جنگلها و دریاها و عرق سیاهان و سرخ پوستان و بطری آب جوی شان گذشته و به ما رسیده باشد.که من موهام رها باشد قبل از اینکه فرفریهاش صاف شود و با هر بار فشار پای تو روی پدال گاز اینور برود و آنور و تو هربار به این حالت مسخره و لبخند ناخودآگاه روی لبم نگاه میکنی ٬خندهات بگیرد و بلند بخندی و نوک انگشتت را ٬که میدانی عمیقترین نقطهی تنت است بکشی روی پوست دستم و از رگها و کبودیها و زخمهای احتمالی و ناهمواریهای زیادی بگذری و آخرش صدای ضبط ماشین را زیاد کنی و فکر کنی که امروز روز خوبیست.
میدانم.این اول قصه ایست که دارم مینویسم.
کاش بلاخرهای که نوشتهای ٬پیدا شود.از پشت تپهای ٬ کوهی بیرون بیاید زود و روزهای خوبات همین نزدیکیها باشد.یعنی که٬ما به یادت هستیم هنوز.برادر.و برای نگرانیهایت نگرانیم.باور کن.میدانی.آدم نمیتواند همهی چندسال حرف و غصه و نگرانی و خنده و «دوستی» را نادیده بگیرد و به چند ماه بیحرفی و عصبانیت نامعلوم و دلزدگی بفروشد.تو شاید بتوانی.که توانستهای انگار.من اما نه.باور کن.یاد تعطیلات عید دو سال پیش میافتم که برای اولین بار صدایت را شنیدم.و بعدها هربار که چشمم به این پست افتاده٬ به خودم- به خودم- افتخار کردهام.که در آن عصر خاکستری و غمزدهی تعطیل ٬ برای دونفر آنقدری دوست بودم که مرا به همدلی و صحبت انتخاب کنند.و بعد از آن هم٬ عصرها و شبهای زیادی بوده که به خودم افتخار کردهام.و حالا ٬ که پونهی ذهن من ٬ که به آدمها لبخند میزند همیشه و مهربان است و هیجان زده ٬ با پونه ای که خیلیها میبینند ٬ که سرد است و مغرور و حق به جانب و بیاعتنا ٬ فاصلهاش زیاد شده اینهمه٬ چه راهی بهتر از نوشتن؟!که نوشتن ٬ مگر همیشه یکی از بهترین راههای تو نبوده و من؟!
این روزها٬ هیجان زدهام میکند زندگی.یا من او را.نمیدانم.مثلاً ٬کامواهای رنگ رنگ این روزها را دوست دارد و من که بعد از سالها ٬ حالا بلدم برای خودم شال گردن چندرنگ ببافم.زندگی ٬ گلستان خوانیهای شبانهی من و ستاره را دوست دارد.زندگی «پرویز دوایی» وحشتناک و بینظیر و «امشب در سینما ستاره» را دوست دارد.که با هر کتاب و صفحه و جملهاش ٬قصد میکنی تا زانو خم شوی و به احترامش کلاه از سر برداری.که:«آدم تا زنده است ٬ باید سعی کند راست راستی و تمام عیار زنده باشد.نه به طور نیمبند...»
زندگی این روزها واقعیست.واقعی سرد و گرم میشود.واقعی رگبار میزند شبها.این آهنگه واقعیست.تو واقعی هستی.مثل من.