تبليغاتX
پرگوک
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

 

Dan: I fell in love with her, Alice.
Alice: Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment, "I can do this, I can give into this, or I can resist it", and I don't know when your moment was, but I bet you there was one.

[Closer-2004]

+ پونه
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
 

لی لی لی لی حوضک.

+ پونه
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
آن تنها شبی که من آن‌جا بودم. تو لب‌هات آنقدری خشک و قاچ‌قاچ بودند که پوستم را می‌خراشیدند و بدنت ٬ آنقدری نزدیک و تنگ بود که صدای نبض ت به گوش می‌رسید . آن شب که من هنوز می‌دانستم چقدر ریش داری و موهات تا کجای شانه‌ات رسیده و تی‌شرت‌های سیاهت بیشتر از دو تا نیست.آن تنها شبی که من آن‌جا بودم٬گریه‌ام از غصه‌ی زیاد نبود.از لوازم یک معاشقه‌ی طولانی ِ مستانه‌ی بی‌قید و رها نیز.که تو مطمئن بودی جز این نمی‌تواند باشد.حالا می‌فهمم.آن وقت خودم هم نمی‌دانستم.آن تنها شبی که من آن‌جا بودم هیچ‌چیز نبود.قصه‌ای بود که باید نوشته می‌شد و نشد.حالا من حتی نمی‌دانم موهات تا کجای شانه‌ات رسیده.و از تی‌شرت سیاه رها شده‌ای یا نه.آن تنها شب را باید قبل از اینکه زیادی دیر شود می‌نوشتم.متاسفم.

+ پونه
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
 

من برای هشتاد و هفت[+] ٬ برنامه‌های بزرگ داشتم...

+ پونه
جمعه چهاردهم فروردین 1388

«کاش» را از کوله‌ی سنگین همراهش بیرون آورد.جایی بین علف‌ها رها کرد و دور شد.مطمئن بود از او کمترین کاری ساخته نیست.فکر‌هایش را کرده بود.تعلل بیش از این احمقانه می‌نمود.دکمه‌ی ریسِت روی ساعدش را فشار داد.برقی توی چشمش دوید و سریع‌تر از آن‌چه فکر کرده بود ٬ همه چیز از روبه‌روش گذشت و به هاله‌ای شبیه و جایی در هوا ناپدید شد.قبل از همه ٬ «او» بود که آمد و خندید و خنده‌اش ناتمام محو آسمان شد.آخرین بوسه‌شان را دید که به ابری پیوست و تمام شد.ماشین قرمز سی‌سال کارکرده‌ی پدر.سیگارهای بیست سالگی.سنگفرش میان راه دانشگاه.روسری سفید نقش‌دار.«یکشنبه‌ی طولانی نامزدی» و فلش بک‌ها و نماهایش را دید.استفراغ پنج سال پیش ٬ هم‌خوابگی با نزدیک‌ترین دوست معشوقش ٬ چاقوی سیاه همیشه‌ی آشپزخانه ٬ زخم عمیق لب‌ها ٬ سوسکی که یک شب وسط کویر دیده بود ٬ تصادف مرگ مادرش ٬ شبنمی روی برگی تازه ٬ چاه گرفته‌ی دستشویی را دید.درد سرش به اوج رسید و بعد همه‌چیز فروکش کرد.به پوستش نگاه کرد که نور از درونش عبور می‌کرد.معنی «عصبانیت»  را از یاد برده‌بود.

+ پونه
سه شنبه چهارم فروردین 1388
 

هنوز هم روشن‌ترین و بهترین عیدی که در این سال‌ها بر من گذشته ٬ عید همان سالی‌ست که تلویزیون «شب دهم »پخش می‌کرد و من فجیع‌ترین سرماخوردگی زندگیم را از سر می‌گذراندم. صمیمی‌ترین دوستم آیسان عابدینی‌پور- که اگر می‌شد به حسب معجزه‌ای برسد به این‌جا و پیدام کند...- بود و عاشق« شهرام حقیقت‌دوست» و پسردایی مامان شده‌بودم.عید همان سالی که من یک روسری سیلک آبی خریده و خوشحالش بودم.
یادم هست.آفتابی بود و اورژانس بیمارستانی که صف طویل آدمهای منتظر برای رسیدن نوبت آمپول زدنشان را در خود جا داده‌بود.این را خیلی خوب یادم هست.

پ.ن:نوشتن و یادآوری این‌ها قسمتی از من را راضی می‌کند.نمی‌دانم کدام قسمت.نمی‌دانم چرا.

+ پونه