
«کاش» را از کولهی سنگین همراهش بیرون آورد.جایی بین علفها رها کرد و دور شد.مطمئن بود از او کمترین کاری ساخته نیست.فکرهایش را کرده بود.تعلل بیش از این احمقانه مینمود.دکمهی ریسِت روی ساعدش را فشار داد.برقی توی چشمش دوید و سریعتر از آنچه فکر کرده بود ٬ همه چیز از روبهروش گذشت و به هالهای شبیه و جایی در هوا ناپدید شد.قبل از همه ٬ «او» بود که آمد و خندید و خندهاش ناتمام محو آسمان شد.آخرین بوسهشان را دید که به ابری پیوست و تمام شد.ماشین قرمز سیسال کارکردهی پدر.سیگارهای بیست سالگی.سنگفرش میان راه دانشگاه.روسری سفید نقشدار.«یکشنبهی طولانی نامزدی» و فلش بکها و نماهایش را دید.استفراغ پنج سال پیش ٬ همخوابگی با نزدیکترین دوست معشوقش ٬ چاقوی سیاه همیشهی آشپزخانه ٬ زخم عمیق لبها ٬ سوسکی که یک شب وسط کویر دیده بود ٬ تصادف مرگ مادرش ٬ شبنمی روی برگی تازه ٬ چاه گرفتهی دستشویی را دید.درد سرش به اوج رسید و بعد همهچیز فروکش کرد.به پوستش نگاه کرد که نور از درونش عبور میکرد.معنی «عصبانیت» را از یاد بردهبود.
هنوز هم روشنترین و بهترین عیدی که در این سالها بر من گذشته ٬ عید همان سالیست که تلویزیون «شب دهم »پخش میکرد و من فجیعترین سرماخوردگی زندگیم را از سر میگذراندم. صمیمیترین دوستم آیسان عابدینیپور- که اگر میشد به حسب معجزهای برسد به اینجا و پیدام کند...- بود و عاشق« شهرام حقیقتدوست» و پسردایی مامان شدهبودم.عید همان سالی که من یک روسری سیلک آبی خریده و خوشحالش بودم.
یادم هست.آفتابی بود و اورژانس بیمارستانی که صف طویل آدمهای منتظر برای رسیدن نوبت آمپول زدنشان را در خود جا دادهبود.این را خیلی خوب یادم هست.
پ.ن:نوشتن و یادآوری اینها قسمتی از من را راضی میکند.نمیدانم کدام قسمت.نمیدانم چرا.