
آدمها هر کدام پنجرهای دارند توی ذهنت. یک پنجرهی واقعی. با قفل و لولا و چارچوب. بعضی پنجرهها باز اند. روی لبهشان گلی هست و گلدانی. بهشان آب میدهی با جان و دل و برای پرندههای احتمالی دانه میریزی گاهی. بعضیها باز اند ولی دست نخوردهی سالها. بی گلی و تازگی و طراوتی. باز اند چون بسته نمیشوند و بسته شدنشان گاهی سخت است و گاهی بی اهمیت. بعضی پنجرهها هم ٬ بسته شده و کنار گذاشته شدهاند در گذر سال ها. هوس ِ رنگ و لعاب چندتایی را میکنی وقتهایی. بعضیها را از فکر بسته بودنشان نفس راحتی می کشی.این ها همه یعنی که ٬ پنجره ی بعضی ادم ها ، بسته که شد ، دیگر بسته شده و به زور و دل به خواه تو نیست و فقط به وقتیست که باید خودش با پای خودش بیاید.
پ.ن: یادم رفته بود میشود اینجا هم چیز نوشت. خوبی ِ بودن ِ اینجا این است که شب های دیوانگی ، اولین کاری که برای ارام شدن و ری استارت کردن و گم و گور شدن به ذهنت میرسد ، پاک کردن و بستن اینجاست که کوتاه تر از دیوارش ، دیواری پیدا نیست . کامنتها باز است فقط به خاطر سپیده صریحی ِ عزیزم.
خوشبختی کوچک است.
وقتی هواپیماها یکی یکی میافتند ٬ و آدمها یکی یکی توی زندان کشته میشوند ٬ و دلتنگیای هست که روز و شب باد میکند و بزرگ میشود ٬ خبر «هیچی» نبودن جواب اسکن تو ٬ و و جود آدمی که به حرفهات گوش میدهد - آنقدر عجیب و خالص که با بهترین دوستهات هم تکرار نمیشود - و خوبترین حرفهای دنیا را بلد است ٬ یعنی که خوشبختی کوچک است. خوشبختیهای ریز ریز که آدم را زنده نگه میدارند.
به خودم میآیم. مدل نشستن و پا تکان دادنم ٬ وقتی که دارم به چیز پرتی در دنیایی دیگر فکر میکنم ٬عین مدل مامان است. وقتی از آشپزخانه بیرون میآید و بیحواس مینشیند روی کاناپه و چشمش به تلویزیون است. وحشت میکنم. یاد آن شبی میافتم که توی خیابان بین آدمها بلند داد میزدم و بعدش که حالم خوب شد به ی.ب گفتم من حالا به مامان بابا کمی حق میدهم. که در لحظه تصمیمات - از نظر من - احمقانه بگیرند و کارهای بی دلیل انجام دهند. من امروز از شبیه مامان بودن ترسیدم. با ترسیدنم اما چیزی عوض نمیشود. من در بهترین حالت ٬ مدل تعدیل شدهی مامان و بابا هستم.