تبليغاتX
پرگوک
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
 گوش‌ها ٬ دیگر تحمل انگشت‌ها را ندارند. و چشم‌ها تحمل پلک فشردن ها و اتاق تحمل من را. آن قدر که می‌خواهم نشنوم و نبینم و اینجا نباشم.
+ پونه
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

 ی .ب جانم. تو مدت‌ها پیش منتظر چنین نوشته‌ای بوده‌ای. این هم در ردیف تنبلی‌های نامه نوشتنی من جا می‌گیرد. اینبار اما از انتظار تو نیست که دوست دارم بنویسم. خودم هوس کرده‌‌م بگویم که کاش اگر روزی روزگاری ٬ آدم‌ها سرانجام توانستند رباتی بسازند شبیه انسان ٬ از برنامه‌های ساختاری تو استفاده کنند برایشان. از روی تو ٬ بهترین سلام‌های وقت مهربانی ٬ خواب‌آورترین حرف‌های دنیا وقتی کسی بهت زنگ زده که خوابش نمی‌برد ٬ بهترین جوابِ اسم دهنده‌ی! دنیا و خیلی چیزهای دیگری که شب ِ امتحانی یادم نمی‌اید را بسازند و با وارد کردن چند کد رباته مثل اینجوری‌های تو شود.ربات خوبی می‌شود.

+ پونه
جمعه ششم شهریور 1388
 

مامان‌بزرگ یک گلدان حُسن یوسف ِ کوچک ٬  داده برای خودم. که رو به آفتاب ٬ کنار پنجره ٬ مراقبش باشم با یک نصف لیوان آب ‌های هر روز.

 

 پ.ن: به اخبار شامگاهی کاری ندارد/وقت آفتاب/ برگ تازه می دهد...

+ پونه