تبليغاتX
پرگوک
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
آرزو داشتن که عیب نیست.این چیزی که می‌نویسم آرمان گرایی هم نیست حتی.«باید اینطور باشد» گرایی‌ست.یعنی ما دائم در حال « اگر می‌شد...» گفتن‌هایی هستیم که داشتن و رسیدن بهشان گاهی هیچ بعید و دور از عقل و ذهن هم نیست.
من و ستاره فکر می‌کنیم.به دانشکده‌ی سینما-تئاتر که چطورها باید باشد و نیست.قصد ساختن ِ هیچ یو.سی.ال.ای و سوربن‌ی در سر ما نیست.اصلاٌ ساختمان‌ش با همین ابعاد و مساحت. همین‌قدر تنگ و پر از آدم ِ لول زننده و درهم.
اما دوایی ٬ بیاید ایران ٬ ۱۴ واحد تاریخ سینما داشته‌باشیم با او.مفصل.بیضایی هرچه مبانی و نمایشنامه‌نویسی‌ست بردارد.هر جلسه برایمان «مرگ یزدگرد» بخواند.تقوایی به بچه‌های سینما فیلمنامه‌نویسی درس دهد.داستان نویسی‌مان با مندنی‌پور باشد. به شرطی که زیاد بهمن فرسی و «شب یک ٬ شب دو» اش را بخواند سر کلاس.
در سال ٬ یک ترم ٬ فیلیپ گلس و پیتر بروک دانشکده ٬ استاد مهمان شوند. اولی موسیقی فیلم و دومی بازیگری درس دهد.وُرک شاپ‌ها هم که به راه باشد.همیشه.
این‌ها که داشتنش عجیب نیست.آرزو هم که بر ما عیب نیست.همین دیگر.
+ پونه
دوشنبه سیزدهم مهر 1388

بگذارید بنویسم.بگذارید اصلاً بد بنویسم و به لایک‌ها و شرآیتمزهایی که نصیبش نخواهد شد فکر نکنم.مثل آن تئوری کتاب خواندن که می‌گوید کتاب بد بخوان اما بخوان.بگذارید- گذاشتید؟ - از آهنگ‌هایی بنویسم که آدم‌ها یک وقتی ٬ یک جایی می‌شنوند و یادشان نمی‌رود. که شاید حتی بعدترها ده بار آن را بشنوند و ندانند که این همان بوده و چه بسا اصلاً جزو آهنگ‌های مورد علاقه‌شان باشد اما خاطره‌ی همان یک بار شنیدن و مجذوب شدن یادشان بماند. آن آهنگی که من یک‌بار توی یکی از بوتیک‌های گاندی شنیدم ٬ که کوچک بودم و هنوز مانده بود تا آهنگ‌های عجیب روزگار را کشف کنم ٬ که مغازه‌هه کاپشن اندازه‌ی من نداشت و من دلم نمی‌آمد ازش دل بکنم و آن صاحب مغازه‌ای که موهای بلندی داشت و خوش‌بو بود ٬ بنا به گویشی ٬ در من رسوب کرده.
و بعد از این‌ها - من دارم گند می‌زنم - آمده بودم بگویم که مهسا از ایران رفته. - مهسا کیه؟ - مهسا یک موجود سفید پوست ِ مو سیاهِ قد متوسط است که بی‌خداحافظی ‌از جایی به جایی دیگر کوچ می‌کند و از آدم دور است.

+ پونه