
بگذارید بنویسم.بگذارید اصلاً بد بنویسم و به لایکها و شرآیتمزهایی که نصیبش نخواهد شد فکر نکنم.مثل آن تئوری کتاب خواندن که میگوید کتاب بد بخوان اما بخوان.بگذارید- گذاشتید؟ - از آهنگهایی بنویسم که آدمها یک وقتی ٬ یک جایی میشنوند و یادشان نمیرود. که شاید حتی بعدترها ده بار آن را بشنوند و ندانند که این همان بوده و چه بسا اصلاً جزو آهنگهای مورد علاقهشان باشد اما خاطرهی همان یک بار شنیدن و مجذوب شدن یادشان بماند. آن آهنگی که من یکبار توی یکی از بوتیکهای گاندی شنیدم ٬ که کوچک بودم و هنوز مانده بود تا آهنگهای عجیب روزگار را کشف کنم ٬ که مغازههه کاپشن اندازهی من نداشت و من دلم نمیآمد ازش دل بکنم و آن صاحب مغازهای که موهای بلندی داشت و خوشبو بود ٬ بنا به گویشی ٬ در من رسوب کرده.
و بعد از اینها - من دارم گند میزنم - آمده بودم بگویم که مهسا از ایران رفته. - مهسا کیه؟ - مهسا یک موجود سفید پوست ِ مو سیاهِ قد متوسط است که بیخداحافظی از جایی به جایی دیگر کوچ میکند و از آدم دور است.