<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرگوک</title>
<link>http://pargook.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 22:25:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی بردارد شکلکی بسازد برای یاهو.شکلک آدمی که آه نمی کشد و لب و لوچه اش آویزان نیست.آدمی که دست برده زیر چانه.حرف اش نمی آید. با دست دیگر  ، کند و یکی یکی دکمه ها را فشار می دهد تا جمله ای بسازد زورکی.آدمه مثل وقتهایی ست که  با نوک انگشت قطره های باران ِ روی شیشه ی پنجره را دنبال می کند و منتظر زنگ در ی و لرزش گوشی ای نیست.آدمی که خوشحال نیست و ناراحت نیست و هیچی نیست.مثل جمله های کتابی ست که هیچ جذابیت و هیجانی در خود ندارند.مثل آب ِ ولرم است. یکی بردارد شکلک همچین آدمی را بسازد.لازم می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 22:25:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;نوازش&quot; ابی را می‌گذارم که بخواند. کمد را باز می‌کنم تا لباس‌های گرم و سرد را جدا کنم. کپه‌های روی زمین و تخت و میز و صندلی را برمی‌دارم و می‌ریزم توی سبد لباس‌های چرک. ابی با کیفیت بدی یک چیز خوب می‌خواند.پنجشنبه است.لباس‌های ضخیم را می‌کشم بیرون. تی‌شرت‌ها را یکی یکی تا می‌کنم. انگار که برای یک مسافرت طولانی لباس تا ‌کنم.به تابستانی که گذشته فکر نمی‌کنم.پلیور قرمز را بیرون می‌آورم و بلوزهای سرمه‌ای و شال‌گردن‌های کهنه. باز می‌کنم ببینم تمیزند یا نه و بعد دوباره تا می‌کنم و سعی می‌کنم فکر نکنم چه جوری بوده‌ام وقت ِ پوشیدن این‌ها.با فلانی حرف می‌زدم هنوز موقع پوشیدنشان؟فلانی را دیده بودم آن وقت؟ بین تار و پودِ پلیور آبی یک تار موی بلند فرفری پیدا می‌کنم. سعی می‌کنم فکر نکنم چه جوری بوده‌ام وقت ِ بلندی و فرفری ِ موهام.سعی می‌کنم به هیچی فکر نکنم.خوبی ِلباس تا کردن همین است. حواست پرت می‌شود و یک جور ِ آرامی یادت می‌رود پنجشنبه است.لباس‌ها مرتب می‌شود.تابستانی‌ها یک جایی آرام می‌گیرند تا سال ِ بعد و من تنم ٬ زمستانی‌های سال پیش را می‌خواهد دوباره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 21:09:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>من از آدم‌ها. آدم‌ها از من.</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 21:50:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description> با مار بازی می‌شود از فکرهای بد و دلتنگی و تنهایی رها شد. آنجا که مار ه چیزی قورت می‌دهد و تو از بزرگی و بیشتر شدن ِ امتیازت ذوق می‌کنی و خودت را از یاد می‌بری.</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 20:26:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>از بیست سالگی ، صبح های خوشحال بیدار شدن ، شهرهای خوب برای دیدن و نوشتن ِ زیاد می خواهم.</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:54:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>آرزو داشتن که عیب نیست.این چیزی که می‌نویسم آرمان گرایی هم نیست حتی.«باید اینطور باشد» گرایی‌ست.یعنی ما دائم در حال « اگر می‌شد...» گفتن‌هایی هستیم که داشتن و رسیدن بهشان گاهی هیچ بعید و دور از عقل و ذهن هم نیست.&lt;BR&gt;من و ستاره فکر می‌کنیم.به دانشکده‌ی سینما-تئاتر که چطورها باید باشد و نیست.قصد ساختن ِ هیچ یو.سی.ال.ای و سوربن‌ی در سر ما نیست.اصلاٌ ساختمان‌ش با همین ابعاد و مساحت. همین‌قدر تنگ و پر از آدم ِ لول زننده و درهم.&lt;BR&gt;اما دوایی ٬ بیاید ایران ٬ ۱۴ واحد تاریخ سینما داشته‌باشیم با او.مفصل.بیضایی هرچه مبانی و نمایشنامه‌نویسی‌ست بردارد.هر جلسه برایمان «مرگ یزدگرد» بخواند.تقوایی به بچه‌های سینما فیلمنامه‌نویسی درس دهد.داستان نویسی‌مان با مندنی‌پور باشد. به شرطی که زیاد بهمن فرسی و «شب یک ٬ شب دو» اش را بخواند سر کلاس.&lt;BR&gt;در سال ٬ یک ترم ٬ فیلیپ گلس و پیتر بروک دانشکده ٬ استاد مهمان شوند. اولی موسیقی فیلم و دومی بازیگری درس دهد.وُرک شاپ‌ها هم که به راه باشد.همیشه.&lt;BR&gt;این‌ها که داشتنش عجیب نیست.آرزو هم که بر ما عیب نیست.همین دیگر.</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 20:05:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بگذارید بنویسم.بگذارید اصلاً بد بنویسم و به لایک‌ها و شرآیتمزهایی که نصیبش نخواهد شد فکر نکنم.مثل آن تئوری کتاب خواندن که می‌گوید کتاب بد بخوان اما بخوان.بگذارید- گذاشتید؟ - از آهنگ‌هایی بنویسم که آدم‌ها یک وقتی ٬ یک جایی می‌شنوند و یادشان نمی‌رود. که شاید حتی بعدترها ده بار آن را بشنوند و ندانند که این همان بوده و چه بسا اصلاً جزو آهنگ‌های مورد علاقه‌شان باشد اما خاطره‌ی همان یک بار شنیدن و مجذوب شدن یادشان بماند. آن آهنگی که من یک‌بار توی یکی از بوتیک‌های گاندی شنیدم ٬ که کوچک بودم و هنوز مانده بود تا آهنگ‌های عجیب روزگار را کشف کنم ٬ که مغازه‌هه کاپشن اندازه‌ی من نداشت و من دلم نمی‌آمد ازش دل بکنم و آن صاحب مغازه‌ای که موهای بلندی داشت و خوش‌بو بود ٬ بنا به گویشی ٬ در من رسوب کرده.&lt;BR&gt;و بعد از این‌ها - من دارم گند می‌زنم - آمده بودم بگویم که مهسا از ایران رفته. - مهسا کیه؟ - مهسا یک موجود سفید پوست ِ مو سیاهِ قد متوسط است که بی‌خداحافظی ‌از جایی به جایی دیگر کوچ می‌کند و از آدم دور است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 22:45:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description> گوش‌ها ٬ دیگر تحمل انگشت‌ها را ندارند. و چشم‌ها تحمل پلک فشردن ها و اتاق تحمل من را. آن قدر که می‌خواهم نشنوم و نبینم و اینجا نباشم.</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 19:58:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; ی .ب جانم. تو مدت‌ها پیش منتظر چنین نوشته‌ای بوده‌ای. این هم در ردیف تنبلی‌های نامه نوشتنی من جا می‌گیرد. اینبار اما از انتظار تو نیست که دوست دارم بنویسم. خودم هوس کرده‌‌م بگویم که کاش اگر روزی روزگاری ٬ آدم‌ها سرانجام توانستند رباتی بسازند شبیه انسان ٬ از برنامه‌های ساختاری تو استفاده کنند برایشان. از روی تو ٬ بهترین سلام‌های وقت مهربانی ٬ خواب‌آورترین حرف‌های دنیا وقتی کسی بهت زنگ زده که خوابش نمی‌برد ٬ بهترین جوابِ اسم دهنده‌ی! دنیا و خیلی چیزهای دیگری که شب ِ امتحانی یادم نمی‌اید را بسازند و با وارد کردن چند کد رباته مثل اینجوری‌های تو شود.ربات خوبی می‌شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://pargook.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان‌بزرگ یک گلدان حُسن یوسف ِ کوچک ٬  داده برای خودم. که رو به آفتاب ٬ کنار پنجره ٬ مراقبش باشم با یک نصف لیوان آب ‌های هر روز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ.ن: &lt;A href=&quot;http://pagard.ayene.com/archives/000635.php&quot; target=_blank&gt;به اخبار شامگاهی کاری ندارد/وقت آفتاب/ برگ تازه می دهد&lt;/A&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 21:22:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pargook&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>pargook</dc:creator>
<guid>http://pargook.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
